گاهی باید آب و جارو کرد خانه خاطره ها را ...

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


نصف شب است و همه در خواب ناز و من "ویار" کردم  ! ویار عطر گلهای خوشبوی وطن  را که تب دار هست و نا آرام ... عطر نرگس ، یاس، مریم ...   

پ.ن اول :۴ گلدان با ١٢ لاله خریدم هنوز در انتظار هستم ،لاله هایم سرخ خواهند بود البت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


ساعتهاست که زل زدم به عکس
نمی دونم این منم که سر گذاشتم رو شونه تو یا تویی که دستت حلقه شده به  گردن من؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


نمی دونی چرا و از کی شروع شد اما چشم باز میکنی و می بینی که وسط یه دپرسیون گنده داری غرق میشی  و دستی که به طرفت دراز شده  اونی باید باشه نیست، بیشتر فرو میری ،خواب چشاتو پر کرده
با خودت میگی
بخواب  بخواب ...
کم پیدا میشی
گم میشی
و میمیری
وقتی که بودن و نبودنت
یکی میشه

+ نوشته شده در پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


 

 

 

 

 ای حرمت ملجا ئ درماندگان 
دور مران از در و راهم بده
لایق وصل تو که من نیستم
اذن به یک لحظه نگاهم بده

پ.ن :از اون غروبهایی بی پدر و مادری  هست که یاد اموات بی آنکه بخواهم رهایم نمیکند ... مادر بزرگ را از همه بیشتر یاد دارم اگه بود میگفت : "بالا بیر آز حلوا پیشیر بو آغشام اوللرین گوزی یولدا" ...

+ نوشته شده در دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


گاهی بدون تو هم میشه زندگی کرد  اما تو باور نکن ، نکنه که  دستم را رها کنی آخدا

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


قرار نبود اما ،

دلم برای خونه ام تنگ شده ،

هر چند که ( شاید) توی این قبری که من بالای سرش زار میزنم  میت ی نباشه ...

پ .ن : هنوز در غربت ام ، هنوز تنها ؛اما نه در بندری متروک که در بندری شلوغ ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


امشب دلم برای تو تنگ شد ، برای یاسمینی  که غرور تنها سرمایه زندگیش بود  ...

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


آدمها به همون راحتی که تو دنیای مجازی به دنیا میآن ، دوست پیدا میکنن ، دل می بندن ،عاشق میشن ، وارد وادی هایی میشن که آدمش نیستند ، از زندگی تا سیاست و  ...  و به همون راحتی هم به همه اینا میگن خداحافظ و می روند سی خودشون یه خونه دیگه ، یه سایت دیگه یه وبلاگ دیگه و شاید وبلاگهای دیگه ...  اما بعضی ها هم مثل من ترجیح میدن  عمرشون تو این وادی به سر بیاد تا شاید یه کمی تو دنیای واقعی جای خودشون را پیدا کنند.
 یاسمین حدیث مهر برای همیشه با این اسم و این وبلاگ و وبلاگ نویسی خداحافظی میکنه و می ره رد زندگیش که مدتهاست منتظر رو یه لنگه پا ایستاده تو چهارچوب در ...

رسم زمونه

 با صدای حمید هامون عجب به دلم نشست این دم رفتن ...
                                                                                    عزت زیاد

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


image757
این سفره عید من بود ،سبزه و سمنو و ماهی قرمز نداشت ، حس خونه را نداشت ، اسکناس نو لای قرآن نبود که بعد سال تحویل به تبرک عیدی بدم ، سرد بود و یه انتظار همیشگی کنارش ایستاده بود و با خودش میگفت :امسال هم نشد شاید سال دیگه شاید …

+ نوشته شده در یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


اساسی ریخته بهم این دل وامونده ، اول صبح شاید خوندن یه خبر مرگ  و یا دلتنگی یه دوست نازنین برای وطن باعث شد که همه چیز مثل یه فیلم 8 میلیمتری بیاد جلوی چشام و همون کافی شد که حتی نگاه تو نگاه موشها ندازم و  تموم روز را کز کنم پشت رایانه و  به آمار و ارقام مربوط به پروژه بپردازم و کلمه ای با کسی حرف نزنم تا بتونم اشکهام را از همه پنهون کنم ، شاید چون شب جمعه بود ،شاید چون آخر سال بود، شاید چون مثل همیشه وقت غروب پنجشنبه ها دلم را خوش میکنم که اگه زنده ها وقت   نمی کنن یادم کنن ! بقول خدابیامرز مادر بزرگم، اموات میان جلوی در خونه وگردن کج میکنن که براشون خیرات کنم ... اما  گمون نکنم که جی پی اس شون خوب عمل کنه و با این همه فاصله بتونن  منو پیدا کنن! پس امسال حتی اونها هم بی خیال یاسمین میشن ...
بعضی ها چه بچه باشند چه جوون و  یا میانسال ، یا حتی وقتی  پا میذارن رو سرازیری بعد چهل سال مثل من ،سهم شون از روزگار همیشه یه بغل پر از تنهایه ! که نه میشه پنهانش کرد و نه  انکار !  فقط باید باهاش کنار اومد ، اگه  راه دیگه سراغ داری بگو تا ما هم بی بهره نمونیم این شب عیدیه...
پ.ن :مثل یه چشم بهم زدن گذشت  ، دومین بهار دور از وطن ،دور از خونه و همه اونایی که دوست شون دارم ... دلت را بذار ور دل من رفیق  و ناله نکن از دست روزگار ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


یه ساعتی میشه که پا گذاشتیم تو روز پنجشنبه آخر سال ، دو سال شد که دور از وطنم و امسال هم بوی بهار از من خیلی دوره مثل همیشه مثل همون سالهایی که گذشت ...

دیشب به همت یه دوست با اینکه باد تندی می وزید رفتیم کنار ساحل قدم زدن ، دیدن ستاره ها و صدای امواج منو با خودش برد تا دور دستها ،جایی که شاید کسی یادش هم نباشه من یه روزی دل به دل دریا دادم و گذشتم ...

دلم برای همه اونایی رفتن تنگ شده، برای مادر بزرگ ، پدر بزرگ ... و برادرم احمد یادشون بخیر و روحشون شاد.

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


به روزگاری آرزویم این بود که به پیری نرسیدم وادع کنم به زندگی ، نشانه پیری برایم موی سپیدی بود که حرمت نداشته باشد ، تن رنجوری که توان حرکت به تنهایی  برایش دشوار باشد و از این قبیل ... روزها ست که سخت گرفتار کار شدم  فرصت برا ی فکر کردن هم ندارم تا چه برسد به نگاه کردن در آینه اما یه اتفاق ساده و به چند ثانیه کافی شد که اولین تار موی سفید را ببینم ، پیر شدم پیر ...  

+ نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


چند سال پیش ، همون روزهای اولی که تازه با مسنجر و چت  آشنا شده بودم و برای اولین و آخرین بار سرک کشیدم به chat room  یکی ازم پرسیدم : چند سالته ؟ و من گفتم : ... ساله ام . برام نوشت : خجالت نمیکشی با این سن و سال اومدی چت !!!  خجالت کشیدم و دیگه نرفتم ! ولی فکر کنم اون باید خجالت میکشید هر چند که دیگه فرقی نمیکنه ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()