هر چی رسيدن به بهشت خدا سخته افتادن تو جهنم آسونه  من اينو ديگه باور دارم کافی کمی کوتاه بيايی و يهو سر از ته جهنم در بياری و اونم وسطش.

  هيچ کاری نداره ميگی نه!! يه خورده بهش فکر کن با يه نگاه شروع ميشه يه لبخند ضميمه ميکنی و پشت بند اون يه سلام و بعدش کلام و  يه وعده ديدار و ... همش سر جمع دو سه دقيقه کار نداشت... بعد ميشنی با  خودت  که آب که از سر گذشت ... بعد با خودت ميکنی ميشی يه آدم ديگه  يه کسی که ديگه خودت نمی شناسی به همين سادگی ميری و کسی هم پشت سرت  نمکنه و ولی يکی هست که  بزنه! ميگی نه!!! ميگم آره...اونی که قسم خورد: به عزت و جلال خدا .. کارشو خوب بلد بود ...  من و تو و همه مون رو خوشگل از راه بدرد برد حالا هم جهنم نوش جون همه مون   خودمون خواستيم مگه نه ؟اون فقط وسوسه کرد ...    

    

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۳ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


جمعه نيست ولی من دلم به اندازه غروبهای جمعه گرفته.. .

 يه روز که نه چند روز خودمو رها کرده تو بوته ارتباطاتی که عمراْ مال اون حرفها نبودم اما هيچی فرقی نکرد کمی شيطونی هم  کمی  ولی فايده ای نداشت..  

 من اصلاْ به درد هيچی نميخورم گند زدم به زندگی خودم به زندگی اونايی که دوستشون داشتم  و حالا ديگه چه فرقی ميکنه ؟ من کی هستم و چکار دارم ميکنم ....

 اينا گفت و ديگه اشکهاش را نتونست که نگه داره و من دلم گرفت مثل هميشه مثل غروب جمعه .... کاری از دستم بر نمياد نه برای خودم و نه برای کسی ديگه  حتی راستش بخواهيد حوصله گوش کردن را هم مثل گذشته ها ندارم  من ميگم به درد نمی خورم هيچکدوم باور نمی کنيد !

...قبلاْ کمی حوصله بود که حالا اونم ته کشيده شرمنده اخلاق ورزشی همتون هستم به کمی فرار نيازمندم دلخور نشيد بر می گردم ..

اينم حرف من نبود

 اصلاْ من حرفهای خودمم را گم کردم

 من احتياج دارم خودمو پيدا کنم راستی راستی من کيم؟

ديشب بعد از يه گپ تلفنی نه چندان کوتاه همش به اين فکر من کيم کجايه اين عالم کوفتی قرار گرفتم؟ .... و با سردرد خوابيدم تا صبح  چشمتون روز بد نبينه جهنمی بود که خدا نصيب کسی نکنه ... 

  

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۳ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


شوخی های تلخ

دوستی های کمرنگ

و مرگ که با تاخير می آيد از راه

و من لحظه ها را می شمارم

تا به انتها رسد اين غربت ديرينه

 نمی دانم آيا در انتهای اين راه

پشيمان خواهم بود يا نه ؟

اما در انتظارم در انتظار...

+ نوشته شده در شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


دلم زندگی می خواهد

زندگی که پر از اعتماد باشد

پر از مهر و پر از خود زندگی

 دلم جمعه ای ميخواهد که تنها نباشم

 بی کسی  و انتظار... ديگر آزارم ندهد

 دلم زندگی می خواهد

+ نوشته شده در شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


اگر می توانستم خود را ببخشم

اگر می توانستم  دوباره شروع کنم 

اگر میشد که زندگی کنم آن گونه که بايد

اگر تو نيز مرا می بخشيدی

من خود را در آغوش پر مهر تو رها  ميکردم

 و بجای گريه می خنديدم فقط می خنديدم

 در پناه تو از تنهائی  ديگر نمی ترسيدم 

نمی ترسيدم ز شيدائی ... ز رسوائی ...  

اگر ميشد که برگردم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


نفس نفس ميزد دست برهم ميکوبد آن گونه که گويی ميخواهد تمامی خشمش را بر سر کسی( و شايد خودش)بکوبد اما ... از کوره در رفتن عادتش نبود  صبر هم که اصلاْ حرفش را نزن...  پس بايد چکار ميکرد ؟

 تصميم گرفت راه برود و با هر قدم خشم و نفرتش را به دل زمين بفرست اين هم راهی بود ..رفت و رفت  محکم و استوار قدم بر می داشت ساعتها گذشت اين همه خشم !!!! تمامی نداشت . به آدمهای دور و برش نگاه نمی کرد و فقط راه می رفت. هوا تاريک شد... شب شد به در  خانه رسيده بود (۳۰ کيلومتر !!!!!!!! )کليد در قفل چرخيد و او خودش روی زمين رها کرد  و ته مانده خشم در دل خواب گم شد ....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


هفته ای پر از غم و حزن تموم شد 

و باز آخر هفته و پر از تنهائی

ولی پرچم سفيد شازده کوچولو

بهترين خبر اين ايام بود...

نازنين برای آشتی با زندگی به تو می بالم

و برای خوشبختی تو و تموم  اونايی که هنوز کودکی از يادشون نرفته دست به دعا بر می دارم ....... 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۳ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


اين جمعه گذشت و نيامدی

 می دونی اوضاع بی ريخته سر نمی زنی

آخه يه حال پرسيدن که خرجی نداره

 کلبه من لايق تو نيست می دونم اما دلم که تنها ست می دونی

 بی کسی بد جوری حالمو گرفته ميدونی

 بی خيال شدم روزگارو می دونی

 ولی بازم نيومدی  هزار تا جمعه گذشت و نيومدی ......

+ نوشته شده در جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۳ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


کاش ميشد از جايی کمی معجزه خريد ...

معجزه معجزه .....

 نان برای سفره های خالی

لباس برای تنهای برهنه

 دارو برای جانهای بيمار

 بهار برای اونايی که تو زمستون گير افتادن

 و لی من يه معجزه ميخوام که نميشه نميشه که بشه

من  ميخوام که .....

+ نوشته شده در جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۳ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


دخترک تنها بود مثل هميشه

 هنوز دخترکی بود که تنها شد سالها گذشت و باز هم تنها بود  ...

 داره ميانسالی رو رد ميکنه اما هيچ فرقی نکرده بازم تنهاست با خودش زمزمه کرد : 

لعنت به اين همه تنهايی ....مگه ميشه کاری کرد مگه از دست من کاری برمياد... توئی که اون بالا نشستی  و تماشا ميکنی خوش ميگذره منو درمونده ببينی!!! کيف ميکنی هان !!!!آخه مگه من چيکارت کردم .. من هر چه  کردم که به خودم بد کردم  حالا داری مجازات ميکنی..... تو هم مثل بقيه بودی من نمی دونستم ؟ 

دخترک تنها بود مثل هميشه

شب شد و غمهای لعنتی تو دلش نشست  مثل هميشه

خواست که بسوزه  گفت اين يه کارو که خوب بلدم شمع رو روشن کرد و دور شمع چرخيد و چرخيد کلی با اون حرف زد .... اشکاش هم که ريخت آروم نشد خواست شمع رو نوازش کنه دست برد تو شعله اون و گفت ببين من می سوزنمت يا تو منو می سوزونی  باشه ؟

 دخترک تنها بود مثل هميشه

 ديگه درد  معنی نداشت... آخ که نوازش شعله چه حالی داشت!!!!

رقص شعله رو که ديگه نپرس!!!

ديگه تنها نبودند ...

اما دخترک  تنها نبود که می سوخت ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


کاش در کنارت بودم

و دست بر موهايت می کشيدم

و تو سر بر شانه ام ميگذاشتی

و آروم گريه ميکردی تا آروم بشی نازنين من .....

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۳ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم .....

حالا ديگه دارم اين شعرو از حفظ ميشم... اما فايده اش چيه تو که نيستی  تا با تو کوچه باغ اون ده تو شمال در دل تاريکی شب  قدم بزنيم و چاشنی گپ های رفاقتی مون چند بيت شعر باشه و صدای بارون ...

نمی دونم اين  تويی که نيستی يا من ؟ولی چه فرقی ميکنه دل تنگی هامون  که سر جاشه..

 من خيلی عوض شدم يا تو ؟نمی دونم ولی ديگه دلم برات نمی تپه .. ديگه چشم انتظار اومدنت نمی مونم... تو جاده که ميری همراهت نيستم ...خيلی بده مگه نه ؟

 ديگه شعر تو برام رنگی نداره ...

ديگه شوقت آهنگی نداره

چی شده که هی ميگی

دلت برام تنگ شده!!!

 مگه عشق و عاشقی زوره !!!!!

ستاره کم مونده سه ساله بشه  و من هر بار که می بينمش يادم مياد که تو در جا زدی ... ترسيدی و شايد خيلی چيزای ديگه که من تو کتم نمی ره و رفت ...

ولی ديگه چه فرقی ميکنه !!!! تو عاشق موندی همين کافيه از نظر تو هميشه همين کافی بود مگه نه ؟

 

   

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


کسی در آن دور دستها  ...

کسی همراه باد می خواند

صدايش در گلو اما باز با فرياد ميخواند

که من نه تنها

تنهاترين خلق خدا هستم

 که از جمعش جدا مانده

 اميدی هست ؟تا باز برگردم  به آن  روزی که در آن آشيان بودم ...

 

کسی در آن دور دستها  ...

کسی همراه باد می خواند

صدايش در گلو اما باز با فرياد ميخواند.....................

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستيم از دست خواهد رفت

 كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه مي دانم تو هرگز نام مرا با عبور سبز خود نخواهي برد،

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

بر گرد!!!

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


من برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم ....

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()