خونه بوی عشق گرفته اما من باز هم امسال تنها هستم مثل هر سال

اما دلخور نيستم ( هنوز ) شايد هر سال تحويل  نمی دونم ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۳٠ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


قطره های بارون دونه دونه روی گونه هايم ميچکد و در اشکهايم گم می شود

می سوزم می سوزم

  نمی شود بی تو بودن

 آسمون بهار تنها گريستن ...

 نمی شود .... باور کن که نميشود

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۳ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


 عشق و  د يوانگی

 

 حتما بخونيد از وبلاگ يه دوست برداشتم ....

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده

بودند.

ذکاوت گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک...

ديوانگی  فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم...

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک ..... دو ..... سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت .

هوس به مرکززمين به راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند وديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد مخفی کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که...

عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگی فرياد زد ، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن

سوی گل رز مخفی شده است...

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد ...

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش

خون می ريخت ...

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش

 میکنم از اين به بعد يارمن باش ...

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک

می کشند!...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


بعد مدتی  اومدم

 خيال رفتنم ندارم

جايی هم برای رفتن نيست

 شما جايی سراغ ندارين؟

آدرس بدين سر ميزنم

 شايد هم اهلی شدم و

 موندگار شدم از کجا معلوم؟

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


در خونه  رو که بستم  و در دلم رو

 شايد بشه کمی آدم بشم

 اما يه خوبی يه روز  به کنايه

گفته بود آدم شدن محاله!

شايد در مورد من يکی راست گفته باشه

امتحانش که خرجی نداره

 اگه راست بود  ميگم عجب آدم شناسی بود !

 اگه دروغ بود که زهی سعادت

اگه من آدم بشم خوش بحال خيلی ها ميشه از جمله خودم  

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


از بين انگشتام سر خورد رفت مثل هميشه

تا اومدم عطش سالها رو رفع کنم

رفت و من باز تشنه موندم

 گله ای هم نمی شه کرد

گفته بودم که عمر خوشبختی کوتاهه

 نگفته بودم !!!؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


کاش عمر خوشبختی آدما اين قدر کوتاه نبود کاش گلهای لبخند روی  لب بچه های شهر من زودی پژمرده نمی شد... کاش صدای شکم های  گرسنه گوش فلک رو کر نمی کرد ...

 ميگن روزی که بياد هيچ گرسنه ای  هيچ محتاجی  توی دنيا نمی مونه ... روزی که بياد  آدما تو حسرت يه شونه که سر بزارن رو اون و گريه کنن  نمی ميرن ...

  ميگن ديگه اون روز دل تنگی معنی نداره  ... دلم برای عطر نرگس  توی سرمای زمستون تنگ شده  ... دلم پر از درد شده ...شايد هم خوشی زده زير دلم يا نه شايد شکستن تک تک آدما توی اين زمونه زهرماری منو اساسی بهم ريخته ... ولی ميگن يه روز مياد و همه دنيا ميشه غرق نعمت و سرسبزی و عدالت ... عدالتی که علی هم تشنه اون بود و آدما تحمل نداشتن !! يعنی اون روز آدما هم تحملشون بالا ميره!!!! ... 

 ميگن وقتی بياد دست ميکشه روی سر مردم و  عقل اونا جمع ميشه ( کامل ميشه )... دردی نمی مونه  که درمون نداشته باشه ....

 ميگن ميگن ميگن ... پس کی مياد ... پس کی ميای من که مردم ديگه !!! گل نرگس بس نيست اين همه هجران  .... انصافتو شکر من که  ديگه  بريدم  همين رو می خواستی ... يه سر بزنی چی ميشه ...احوال بپرسی آسمون به زمين مياد  ... قرار نيست که فقط به خوبا سر بزنی ... جدت که حال آدمای  بدتر از منو هم می پرسيد .. تويی که جدتت هم مشتاق ديدارت بود اگه بمن سر نزنی اگه حالمو  نپرسی که  من اوضاعم از اينم بدتر ميشه ... اون وقت ديگه دلم به کی خوش باشه ؟ اون وقت ديگه چطوری قرص و محکم ميتونم بگم من آقا دارم ...من مولا دارم... من بی کس نيستم

 راستی تو بگو من  تنها نيستم ... بگو که من تو رو دارم  بگو  بگو ....  

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


اگه راست ميگی منو ببخش...

اونی که اون بالا نشستی و اين روزا آدما رو نظاره ميکنی مثل هميشه...  اگه راست ميگی منو ببخش ....بخشيدن اونايی که دائم سر به سجده دارن و دلشون از عشق پاکان لبريزه و تونستن توی اين وانفسا پاک بمونن که آسونه اگه راست ميگی منو ببخش . دارم بازم گم ميشم توی اين زندگی نکبتی که بيرونش مردمو کشته و توش خودم ديگه مثل قبل نا حبل المتينی هم نمی بينم که بهش چنگ بزنم راستش من اونقدر پرت شدم که ديگه با هرچه پاکی فرسنگها فاصله دارم  ...

 اگه زن و مرد  کوچيک و بزرگ  مسلمون غير مسلمون اين ايام در عزای حسين زار زدند  من چی که کردم اشکم نيومد مگه بياد فاصله ام با اين عشق ...

اگه دور و برم آدما ميدونستن که من چه کوفتی هستم اصلاْ سراغم نمی اومدن ...

 من که ميدونم کی هستم و چکار کردم  تو هم می دونی... حالا اگه راست ميگی منو ببخش ... 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()