قضاوت

چرا آدما نمی تونن منو اون جوری که هستم ببينن

و اون طوری که فکر می کنن می ببينن

منم يه ادمم مثل همه با همون دلتنگی ها با همون احساسات غریب قريب و لی کسی اينو کشف نکرده که من هم می تونم تو دنيايی اونا سهمی به قاعده يه سلول کوچيک داشته باشم و وقتی مرغک دلم می خواد از اين سو به اون سو  سرک بکشه کيف می کنم که به در وديوار دوستی  اونا اصابت کنه و من بدونم که هنوز زنده ام و هنوز توی بخشی از وجود يکی مثل خودم می تونم يه جای کوچيک داشته باشم ....

+ نوشته شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


فاطی عزيز : غم غربت ما را غير از خدا کسی نمی دونه ما شايد گاهی

با تنهائی هايمان حال کنيم ولی بعضی اوقات و شايد بهتر بگم اکثر مواقع /هم ميشه که دلمون برای فرياد کشيدن پر می کشه اما نمی تونيم بخاطر دور و بری ها به روی مبارکمون هم بياريم  ولی  انصاف بقيه کجا رفته ....

عزيز دل برادر داشتن عشق يعنی داشتن يه کسی و يا  يه چيزی که بودن تورو يادت بياره بتونی حسش کنی و روح به وجودت برگردونه لازمه...

آخه بايد به چه زبانی گفت که بابا عشقه که به زندگی معنی ميده / انگيزه حرکته ...

عشق يعنی اين که بدونی يکی هست يه جای عالم که لحظه ای هم که شده بتو فکر می کنه ...

عشق يعنی اين که وقتی  بهش فکر ميکنی  و off line هستی او ترا  online  ببينه و برای تو بنويسه  و ....

عشق يعنی وقتی داره درد ميکشه و تو با وجود فرسنگها راه فاصله تمرکز کنی که درد را از وجودش بيرون کنی و روز بعد بهت بگه درست در همون لحظه با آرامش تموم به خواب رفته...

و تو بدونی اون خوشبخته و سهم تو از خوشبختی اون همين قدر و بس  ولی عزيزدل انگيز  من و تو به چيزی فراتر از اين عشق نياز داريم  به يه چيزی که نمی دونم اسمش را چی بذاريم  شايد بهتره بگم دوستی فراتر از عشق

يا حق

+ نوشته شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


      مذاق عاشقی

            نه من بيهوده گرد کوچه و بازار می گردم

مذاق عاشقی دارم پی ديدار ميگردم

خدايا رحم کن بر من پريشان وار می گردم

 خطا کارم گناهکارم به حال زار می گردم

شراب شوق می نوشم به گرد يار می گردم

سخن مستانه می گويم ولی هوشيار می گردم

گهی خندم گهی گريم  گهی افتم  گهی خيزم

مسيحا در دلم پيدا و من بيمار می گردم 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


زن توی ماشين که نشست از زور خستگی روی صندلی عقب رها شد و از پنجره به بيرون خيره شد و توی فکر رفت ... زن وشوهر جوانی که کنار او نشسته بودند هم در عالم خودشان غرق بودند مرد چنان زن را در آغوش گرفته بود که انگاری می ترسد که... مرد گفت رنگ پوست تو چنان روشنه که وقتی عکس سياه و سفيد تورو انداختم  انگار که عکس ماه رو گرفتم .... و زن با خودش فکر کرد يه قولپ حسرت !!!! و دلش پر کشيد برای شنيدن يه جمله قشنگ شماره گرفت ... سلام عزيزم  خوبی ... صدای مرد شنيده شد بد نيستم خوب شد زنگ زدی می خواستم تماس بگيرم که منتظر نمانی و شامت بخوری آخه من امشب هم جلسه دارم و دير می آم خب کاری نداری زن همراهش را خاموش کرد و در سکوت فرو ريخت....

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


خدای من تو که هنوز منو فراموش نکردی  مگه نه ؟

گفتی که به دل شکستگان نزديکم

ما نيز دلی شکسته داريم ای دوست

بيشتر آدما فکر ميکنن که من هيچی کم ندارم

اما من تو رو بد جوری کم دارم من به تو   يه جور هايی شديد محتاجم

من هستم ولی بودنم با تو معنی پيدا می کنه يادم باش مهربون ترين خدای که می شناسمت

+ نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


باز هم يه جمعه ديگه که با انتظار بايد بگذره

کاش می شد رنگ انتظار جمعه ها اين قدر دلگير نبود

 کاش   می شد که بيايی و من اين قدر غريب و تنها نباشم و ديگه مثل هر جمعه وقتی تنگ غروب دلم مثل ... ميگيره  باز تنهايی  مونس دلم نباشه کاش کاش  .....

+ نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


 يا علی گفتيم و عشق آغاز شد .....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()