وقتی ازم پرسيد: اگه پير بشم ترکم ميکنی؟
موندم که چی بايد بگم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۳ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


 

بودن زيباست ولی تنها با تو

 شنيدن دلنشين است اما فقط صدای تو

 و من دوباره به آغوشت بازمی گردم

خدای مهربون 

 من دوباره برای هزارمين بار رفتم و دوباره برگشتم .نميگم چطور و

چگونه که تو بهتری ميدونی ..... قبولم ميکنی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


عاشقانه نگاه کن
به من به خودت
به هر آنچه که هست
درياب تا بازنده نباشی
تا هستم باش
که افسوس به درد کسی نخورده ...
+ نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


يادت باشه اشکو توی چشمای تو کسی نبينه غير خودش...
+ نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


حبيب خدا

رودبار / وقت سحر

برای سحر که بيدار شد نگاهی به عکسهای توی قاب انداخت يا علی گفت و از جا بلند شد سيزده سال بود که پدر و مادرش رفته بودند و اون سحرهای ماه رمضون رو تنهائی سر ميکرد  . امسال حتی از ياسی هم که چند سالی بود ماه شعبان سری ميزد و حالی می پرسيد و به بهانه ای جورابهای دست بافش و کمی زيتون پرورده می خريد و می رفت خبری نشده بود  .... باز هم شکر .... يادش نمی اومد آخرين بار که غذا خورده کی بوده ... چند روز  بود که توی خونه چيزی برای خوردن نبود ،پولی برای خريد هم نبود تازه اگه بود بايد کرايه عقب افتاده چندين ماه را به صاحبخانه می داد  کله سحر دلش گرفت هنوز اولين  روز ماه مبارک بود شايد در رحمتی باز ميشد به خودش دلداری داد  شايد دل خدا به رحم بياد ... خواست از جا بلند بشه ولی ديگه نتونست    دوباره تلاش کرد ...ولی بی فايده بود فقط همينو کم داشت  خواست دخترک همسايه را صدا کنه ولی ديگه صداش هم در نمی اومد اشک توی چشاش حلقه زد و رو  به آسمون  گفت خدا جون.. منکه شکرت کردم ....من که يا مرتضی علی گفتم ... هنوزم مخلصتم بازم شکر ... اينطوری می پسندی به اينم شکر ولی منو رها نکن من هنوز بنده اتم و يه آه عميق کشيد اما ديگه آهش هم بالا نيومد .....

 تهران / وقت ظهر

ياسی  دلش گرفته بود آدم بزرگا  اونو توی دنيای کثيف خودشون گير انداخته بودند  اون قدر گرفتار بی عدالتی شده بود که نمی دونست نيمه شعبان اومده و گذشته  و فريبا  چشم انتظار اون مونده از خودش بدش اومد با خودش گفت : بفرما گل کاشتی حالا چطوری ميخوای بری مهمونی خدا چطوری لقمه های افطاری از گلوت ميره پائين کوفتت بشه که بهتره ..آخه تو هم آدمی  برو بمير بدبخت   سرو کله زدن با اين آدمای پست اونقدر می ارزيد که .... و کيفشو برداشت و راهی شد .... نزديک افطار بود  که رسيد در زد و صدا کرد خاله فريبا کجائی  ولی جوابی نيومد دستش که  به در خورد در  باز شد  دوباره صدا زد فريبا مهمون نمی خوای  جوابی نشيد..... خونه کوچک بود يه اتاق 9 متری يه آشپز خونه 2 متری و يه راهرو وسطش  سرشو گردوند فريبا رو ديد که گوشه اتاق افتاده  ترسيده بود با خودش گفت   نکنه دير رسيدم نکنه نشه دوباره .... دست گذاشت روی گردن فريبا... هنوز نبضش ميزد ... اون تو بغل گرفت به راحتی که تونست بلندش کنه گريه اش گر فت می دونست ديگه از اون چيزی نمونده گذاشتش توی ماشين بطرف بيمارستان ....

چند ساعت بعد  وقتی فريبا بهوش اومد  ياسی رو که ديد گفت: شکرت خدا گفتم هنوز بنده اتم   مهمون حبيب خداست  شکرت  شکرت   

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


من هنوز زنده ام

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


اول صبح تو رختواب که بودم دستمو دراز کردم و

پرده اتاق زدم کنار و آسمون ابری رو که ديدم... 

 و چند لحظه بيشتر طول نکشيد که اولين قطره های بارون به پنجره اتاقم اصابت کرد و من جون گرفتم...

حيف که من تنهام... حيف که ديگه برای حرکت کردن زير بارون ناتوانم  ...

 ميشه يکی بياد ومنو ببره زير بارون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟// 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


من با شما هستم تا ابد

 تا آنگاه که بر سر بالين من بيايد

و آخرين نغمه ساز شکسته ام را بشنويد

 که هرگز کسی نشنيده بود

 

+ نوشته شده در جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۳ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


من فرو ريختم و زير آوار وجود خودم ديگه نمی تونم حتی نفس بکشم تا چه برسه به اينکه .....

+ نوشته شده در جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


شب جمعه ای ديگه و يه عالمه فرق  ...

+ نوشته شده در جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


... اما دستم هميشه برای  تو پر از اميد و پر از دعا خواهد بود درويش...تو که بخشنده ترين بودی به روز تنگدستی من  و به موقعی که من به اندازه تار موئی با خودم فاصله داشتم ....

 

a

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


الان احساس ميکنی کجائی عالمی ؟

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


BE HAPPY TODAY

We convince ourselves that life will be better after
we get married, have a baby, then another.
Then we are frustrated that the kids aren't old enough

and we'll be more content when they are.

After that, we're frustrated that we have teenagers to
deal with.
We will certainly be happy when they are out of that
stage.
We tell ourselves that our life will be complete when
our
spouse gets his or her act together, when we get a
nicer
car, are able to go on a nice vacation,or when we
retire.

The truth is, there's no better time to be happy than
right now.
If not now, when? Your life will always be filled with
challenges.
It's best to admit this to yourself and decide to be
happy anyway.
Happiness is the way. So, treasure every moment that
you have
and treasure it more because you shared it with
someone special,
special enough to spend your time with...and remember
that time
waits for no one.

So, stop waiting

--until your car or home is paid off
--until you get a new car or home
--until your kids leave the house
--until you go back to school
--until you lose ten pounds
--until you gain ten pounds
--until you finish school
--until you get a divorce
--until you get married
--until you have kids
--until you retire
--until summer
--until spring
--until winter
--until fall
--until you die

There is no better time than right now to be happy.

Happiness is a journey, not a destination.

So -- work like you don't need money,
Love like you've never been hurt,
And dance like no one's watching.

________________________________

Isn't that lovely?

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


 

after so long time ,
I am here to go to dream,
under rain with all of my sense,
with or without you ,
no diffrence,no matter,
just being wet ,here with our,or without our...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


می مانده بجامم....

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


ديروز وقتی رفتم دنبال مادر که ببرمش خريد از در خانه که اومد بيرون بجای اينکه بره طرف در ماشين اومد و يه بوسه ناب روی گونه من نشوند و من مثل بچه ها دلم رفت ... رها شدم روی صندلی و اختيار دل از دستم رفت واسه اولين بار دلم خواست که کاش بچه بودم و روزی هزار بار خودم توی بغلش ول می کردم و اونوقت که صورت به صورتش می چسباندم  تازه می فهميدم که من تنها محتاج مهر مادر هستم و....کاش ميشد برگردم به بچگی هام ....

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


قرار گذاشتم که عاشقت بشم اما نشد

 به خودم اومدم که : بابا عشق که قرار مدار بر نمی داره!!!

کجای کاری ؟

 بی خبر مياد و برا خودش دم و دستگاهی راه ميندازه که نپرس !!!!

تازه اگه  فهميدی که چه بلايی سرت اومده بخوای داد بزنی ... نمی تونی : 

از دشمنان برم شکايت به دوستان

چون دوست دشمن است شکايت کجا برم ؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


و اين گونه شد که من عاشق شدم ...

رخ نديده و  صوت نشنيده !!!!

 اما نسيم که بوی عطر او را  از ورای سالها  رساند

از خود بی خود شدم  سر به بيابان  نهادم که :   

 دل شيدای  مرا طاقت هجران تو نيست 

چه کند عاشق  رسوا  گر تو يادش نکنی ... 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


رفتم

   گم شده ام

     کسی هم دنبالم نگشت

            تو فکر ميکنی بايد هنوز اميدوار باشم ...

      

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


تا فردا که يه روز تازه و روشن  رو شروع کنی

و من عشق میکنم به اين که سرکی به خلوت من بکشی 

 پس تا فردا

+ نوشته شده در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۳ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


شازده کوچولوی من، در راه که ميآمدی يار مرا نديدی؟ گمان دارم نسيم يادش رفته که بوی اونو با خودش بياره   ....

+ نوشته شده در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۳ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


مرا با بخود به مهمانی ياسها ببر

  مرا به آنجا که بودی به آنجا که هستی ببر

 مرا بی خود از باده عشق خود به هر جا تو خواهی ببر

+ نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


تيک تيک تيک ............

                       زمان داره می گذره

                                       منتظر تو نمی مونه

                                                  بجنب عقب موندی

                                                                           من موندم فايده نداشت

                                                                                          تو نمونی......  

+ نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


ساعتی چند  ...باخودم نبودم

 پا در زمين  دل در هوا ...

مست و بی خبر از خوب و بد  دنيا

لحظه آخر دقيقه نود رسيد مثل هميشه تکرار ناپذير

 بارون خدا کجائی  ؟؟؟؟؟؟؟؟

زود ببار زود زود زود 

                تا دنيا به آخر نرسيده من تشنه ام

+ نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


رقصی ميانه ميدانم آرزوست ....

هلهله شادی که تو هر مجلسي می پيچيد،همون وقتی که کوچيک و بزرگ  به پای کوبی مشغول می شدند، مريم در گوشه ای تنها می نشست سکوت همدمش بود و گهگاهی هم پيرزنهای  فاميل که هوای اونو داشتن  ، مريم پير نبود... نه اون خيلی هم جوون بود  احساسش کمرنگتر از بقيه نبود که شايد خيلی پررنگتر......... ،  اما تنها رنگی که  اون سالها ديده بود فقط و فقط رنگ خدا بود و بس، سياهی يا سفيدی  نمی دونم...

هر چی بود   اين آخری ها بوی عشق و عاشقی که بهش اضافه شد سکوت مريم منه بيچاره رو ديوونه می کرد. شب اعلام عاشقی به عباس که يادتون نرفته!!!  ، مثل هر سال رفتم  روی پله های حياط  و دور از همه تمام عقده های دلم رو ريختم تو اشکهام........ و ياد مادر بزرگم که سالهاست که رفته و اون جمله هميشگی اش که " من  دل نگران مي ميرم  دل نگران تو ... آخه چرا سر و سامان به زندگيت نمی دی ...."  و لی مادر جون  ميدونی   اگه بودی  می ديدی غمی که در  پشت چشمهای بسته مريم قايم شده دردناکتر از همه بی سرو سامانی های منه ...

هيچکس برای اون حقی قائل نمی شه  حق خنديدن ، حق شاد بودن ، .... تا چه برسه به  عاشق شدن ، اون هم دلش می خواد عاشقانه برقصه  ،برای دلِ خودش، همون طوری که من... 

 

+ نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


روزهای يکی شدن هم فراخواهد رسيد

 روزهايي که بی فرياد، صدايمان به يکديگر رسد

 و در زير باران قطره قطره  اشک را در چشم هم پيدا کنيم  و ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


 

 

يک شب دلم خواهد که مهمانت کنم

  از ديده بيگانه پنهانت کنم

 نازت کشم  مستت کنم و مست و غزل خوانت کنم

همساز دل هم راز دل همصحبت جانت کنم

 نغمه برآرم از سازی/  مستانه  خوانم آوازی/  در گوش تو گويم رازی  

يک شب دلم خواهد که مهمانت کنم

  از ديده بيگانه پنهانت کنم

 چه می شود باری  که از سر ياری قدم تو بگذاری به ديده من دیده به ره دارم بيا تو ای يار رميده من  

 از دل بر آرم آ هی   ................................................

 شمعی روشن خواهم کرد و دست بر شعله اش... تا بسوزم و درد اين سوختن را تو به بوسه ای  دوا کنی .

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۳ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


 

کجائی خدا ؟ صدای منو مشنوی؟

فاصله بين کفر و ايمان

             يعنی همون برزخی که من توش گير افتادم 

                                                                   عجب تلخه

 نمی دانم  شبه يا روز

                               آسمون آفتابی يا ابری

 ميشه يکی منو به مهمونی بارون ببره

من حسرت کشيده رو ...

     نوازش دست مهربونی   را تمنا دارم که سالهاست زير خاک پوسيده و نمی خوام باور کن مرگ  ستاره .... 

 و هميشه  به خيال اون به ستاره های ديگه نيم نگاهی دزدکی

 نه ستاره من چيز ديگه ای بود

دل تنگم دل تنگ تنگ تنگ

کسی هست که اشکهام رو از روی گونه هام پاک کنه ؟

کسی هست که بگه اين هم ميگذره

پس کو مگه دنيا به آخر رسيده ؟

مگه سيل فنا آمده يکی منو با خبر کنه

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۳ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


غربت

امروز من در شهر خودم بسيار غريبم

کسی صدای منو می شنود  آهای اون دور دورا و يا اين نزديکی ها کسی هست

 من دارم از بی کسی می ميرم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۳ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()