تو که نيستی دلم ميگيره!!

 وقتی مثل امروز بغض راه گلومو می بنده

 و نمی دونم سر به کدوم ديوار بکوبم

 و تو که نيستی سر روی شونه های مهربونت بذارم  

 و بی اون که حرفی بگم آروم بشم

 نمی دونم دوست کيه و دشمن کدومه ؟

 تو هم نيستی که نگاهت کنم و از چشمات بخونم

 که آينه تمامه خوبيها و بديهاست

 پس تو بگو که من سردرگم ...خاک کدوم خرابه رو بر سر بريزم

 دارم کم کم که نه !!!

يه بار ايمان نصفه و نيمه ام رو هم از دست می دم

 تو که نيستی تا توی گوش تو آروم بگم :منم اينجا تنها و بی کس

 منو که يادت نرفته ؟

 خدای من کجايی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 اين همه ظلم رو که می بينی پس چرا اينقدر صبرت زياده؟

تو بهتر از هر کسی ميدونستی که ظرف من خيلی کوچيکه

 اين امتحانها رو چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 می خوای از در خونه ات برونی!!

 با مرام اين که راهش نيست ميگفتی برو ... می رفتم

 می خواستی صدامو نشنوی  امر ميکردی لال ميشدم

 من که خيلی کوچيک بودم 

کوچيکتر از اون که توی رديف بندگی بحساب بيام ..تو چرا ؟

تو ملک بودی و مالک ..حاشا به کرم تو که منو در اين حال ببينی و رهام کنی!!

من هنوز هستم و اگه بدم تو که خوبی چرا ؟؟؟ 

تو هم هستی اما من ديگه چشام از گريه پره و نمی ببينمت

 تو هستی اما من گم کرده راه کجا  وتو غايت نور کجا!!! 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()