ميگن آدم به چهل که ميرسه

 عاقل ميشه و به کمال نزديک

اما من به کودکی ام برگشتم  ...

 شاهدم اشکهايی که در اختيارم نيست

و خنده هايی که در دل آن هيچ نيست جز

 شاديی کودکانه از شيندن هر کلام مهربانی

 که مرا از تنهايی خويش بيرون کشد  

پس بگذاريد بخندم

وادارم کنيد  که بخندم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٤ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


اين روزها هم ميگذره ...

خوب يا بد بالاخره ميگذره... کم کمک تو هم نميايی...

و من تنهاتر خواهم شد ولی هرگز نااميد نخواهم شد شايد روزی برگردی ...کسی چه می داند ...

 يک روز از روزهای خوب خدا ... در را  که باز کنم ـ مثل اولين بار که ترا ديدم ـ بوی عطر خوب تو روی گونه ام خواهد دويد و من نگاهم را نخواهم دزديد...

و آن هنگام که زمزمه هايت را  در گوشم نجوا کنی  عاشقانه  در دستان پر مهر تو رها می شوم  تا بدانی که در روحم  چگونه رخنه کرده ای...

من از تو جدا نبوده ام  تا که  تمنا کنم ترا ........   

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


اعتقادم متزلزل و سست

 ايمانم در رهگذر طوفان عصيان

 و دلم در گرو  تو که مرا هر دم به خود ميخوانی

 پايم در بند و ناتوان از هر گريزی که از تو فقط به تو ميتوان گريخت

 بار سنگين بر دوش و خسته

 از زير آوار معصيت ها سرک می کشم به زندگی

 بخواهم هم نمی توانم برخيزم مگر تو ياری کنی

ياريم ميکنی ؟

يا به خود رها خواهی کرد اين آشفته حال هميشگی را ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٤ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


شازده کوچولوی من

من يه جايی که نبايد اهلی شدم نفهميدم چی شد؟ چه وقت اومد؟  چه وقت رفت؟ ولی دلم منو با خودش برد؟ نه نبرد. آتش زد ؟نه نمی دونم اما من هستم  ولی نيستم با خودم يا بی خود نمی دونم ... حالا همه چيز منو ياد اون میاندازه رنگ آسمون

اشک های  روی گونه هام  نسيم

بارون و گل و گرما و سرما ترس خنده جسارت ديونگی ديونگی هام   آره همه چيز

و من نمی دونم بايد اين همه دلتنگی چکار کنم

 عاشق نشدم اينو می دونم

 توی اين زندگی همه هستند 

همه چيز هست غير از من 

 غير از  خودم   

 من آدرس خودمو گم کردم

 من توی اين همه دلتنگی گم شدم

 و من دارم از دست می رم  ؟ نه از دست رفتم  آره خيلی وقته سالهاست که رفتم !!!

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


تو شهری که من یه روزی فکر میکردم که دارم زندگی میکنم یکی بود یه روزی که رنگ عشق رو می شناخت  به آدما به اندازه دلشون نزدیک بود اما قبل از اینکه من بشناسمش از این دیار رفته بود روز اول که دیدمش من اون رو و او منو شناخت اما خواستیم که به خودمون دروغ بگیم  و گفتیم ...تا دیدار بعد که من خودمو با اون شناختم و اون خودش بود همونی که میشناختمش !!!

و زندگی رنگ خودشو نشون داد اما اون رفته بود و من توی شهری پابند شده بودم که هواش دیگه حتی عطر اونو نداشت  ...

 ولی حالا همیشه از اون سر دنیا هم که شده وقتی تو دلم صداش میکنم زنگ میزنه میگه خوبی؟اوضاع رو به راهه ؟

 شاید اگه اونم همین دروبرا بود داد هم می زدم صدامو نمی شنید ؟

این طوری خواستم بهش بگم که چقدر برام عزیزه حتی اگه اون ندونه که  من یه وبلاگ دارم که  گه گاهی برای دلم و برای اون می نویسم

هنوز  بهش نگفتم شاید نخواستم بدونه بعضی وقتا چقدر پریشونم

   وقتی تو که بیایی اینجا   اینو بدون  که برای من عزیزی اون قدر که حرف دلمو میخوونی ... شایدم یه روزی بخونی

آروم شدم ...کمی گریه  کمی نوای سه تار

یه شمع که اتاقکم رو روشن کرده  و تو که از اون ور دنیا بمن سر میزنی

 و تنهایی منو  پر نور  و روشن میکنی  ...خوبه هنوز برای این که بهت بگم دوستت دارم دیر نشده   خوبه که تو رو دارم و خدایی که صدای منو به تو می رسونه  ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


هستم يا نه؟

 کسی چه ميدونه آنجا که

من هم نميدونم

خوب چه فرقی می کنه که باشم يا نه ؟

بودن يکی مثل من  که حتی درد خودشو نمی شناسه

يکی که راه چاره برای همه داره الا خودش

چه فرقی ميکنه

تو بگو  ...

  حالا که ميخوام تنها باشم  سرو کله همه پيدا ميشه

 تا حالا کجا بوديد ؟يکی نبود بپرسه ؟

من از تنهايی دق کردم ...مردم ...تموم شدم  و نيومدی

 دلم پوسيد نيومدی.

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


زندگی رنگ ميگيره با تو نه بی تو

بهار ميرسه باتو نه بی تو

و من از تنها در ميام فقط با تو  نه بی تو

 چه خوبه که بيايی و ....

بوی  عطر شکوفه ها رو بهار آورده

 تا شکوفه هست بيا

تا بهار هست بيا

 زودتر بيا زود ...

+ نوشته شده در یکشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٤ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


 بهار اومد و من فراموشت نکردم جای شکر داره مگه نه؟

 اگه يه روزی نوم تو تو گوش من صدا کنه ....

 اگه بازم دلت ميخواد مثل ايوم قديم ....

 

+ نوشته شده در جمعه ٥ فروردین ۱۳۸٤ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()