شايد يکی از همين روزا...

تو يا هر کسی ديگه که من نمی دونم و نمی شناسم 

بهترين خبر رو برام مياريد

من منتظرم ...  

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


 اين روزا توی خونه تنها که ميشم ( نه اين که هميشه تنها نيستم!!!!!) شروع ميکنم به قدم زدن و فکر کردن ... شايد يک و بعضعاْ دو ساعت خوب آخرش هم سرگيجه می گيرم چون خونه ام کوچيکه !!!!  چهار تا پنجره رو به کوچه و خيابون که می تونم زاغ سياه خيلی ها رو چوب بزنم اما احتياجی به اين کار هم نيست کافی در خونه رو باز کنم يا چراغم روشن باشه تا يکی از همسايه ها بياد و به هوای درد دل کردن اخبار همه رو بريزه رو دايره!!!!!!!!!!

مرد همسايه طبقه اول که تنها زندگی ميکنه خانم مياره تو خونه اش ..

خانم همسايه طبقه اول که تازه اومده به يکی گفته ازدواج نکرده به ديگری گفته شوهرم خارجه و....

تو همون طبقه برای فرار از شارژ يه خانواده شش نفره خودشونو سه نفره جا زدن...ولی بازم حاضر نيستند شارژ بدن

طبقه دوم کمی امروزی ترند ... هم مجرداش هم متاهل ها ...

 به سوم که ميرسه تارکه دنياشون منم بقيه  عروس داماد هايی که هنوز طعم شيرين  ماه عسلشون يادشون نرفته و معقول دارن زندگی ميکنن .. ( عروس خانم ها هر وقت به مشکلی در آشپزی بر ميخورن ميان سراغم )...

به چهارم و پنجم که برسيم نگو و نپرس که چه شير تو شيری!!!!!!!

برای همين ميخوام فرار کنم ..

اما آسمون همه جا همين رنگه مگه نه ؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


از زور عصبانيت داشت می ترکيد ...

 ـ آخه يکی نيست به من بگه خره تا کی ميخوای خر بمونی ؟

ـ بلا نسبت ...

ـچی بلا نسبت خره ؟ يا من ؟

ـ آخه چی بهت بگم ...

ـ هيچی نگو ... (به تندی دنده رو عوض ميکنه و گاز ميده ) ديگه خسته شدم چرا هر که بمن ميرسه  اين طوری از آب در مياد ... چرا من بايد هميشه حاشيه زندگی اين و اون باشم مگه من ...

آخه يه چيزی بگو .. نه نگو اصلا ْ گور پدر همه شون ...

  خدا پدر حاجی رو بيامرزه  تو عمرش يه حرف زد تاريخی و موندنی ...می گفت :

مردها هر چی که سخت تر کسی رو بدست  بيارند بيشتر مراقبند تا از دست ندنش..

 حتی اگه طرفشون ...

راست می گفت نه ؟

 تا کی اين زندگی کوفتی ميخواد  منو با خودش بکشونه ؟

اين خدای شما هم يه چيزش ميشه اون موقع که کمی خوب بودم ...آدم بودم ... منو نبرد.. اين قدر طولش داد تا بشم اين کوفتی که می بينی ...

ديگه دلم به چی خوش باشه ؟

مونده بودم چی بگم ... راستش حرفی نداشتم ...خواستم دلداری بدم ولی چی دل سوخته و غرور جريحه دارشو می تونست تسکين بده ...  سکوت کردم و ازش جدا شدم ... شب که بهش زنگ زدم تلفن اش روی پيغام گير بود: زير نور مهتاب دراز کشيدم  و منتظرت نيستم تا برگردی ...هر جهنمی که ميخوای برو ... من  تو بهشت خدا به بهترينی که او برام بفرسته شکر ميکنم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


همين يه هفته پيش بود که وقتی تو آينه نگاه کردم ديدم چشام برق ميزنه ...

شاد بودم اتفاق تازه ای نيافتاده بودم اما من منتظر تمام اتفاق های خوب بودم که ميتونست بيافته ...

 و همين شد که خيلی ها که فکر شو نمی کردم آمدند توی زندگی من...

 ولی مثل هميشه عمر شادی ها خيلی کوتاهه و نبايد دل بست چشم تو که باز می کنه ردی ازشون نمونده ...

 يکی مياد و يکی ميره يعنی يه کاری ميکنه که بايد بره تا آدم دلش آروم بگيره...

ديگه دلم نميخواد تو آينه نگاه کنم ... چون اين بار هم از بس چشام پر آبه برق ميزنه ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


نه شعر بلدم.... نه کتاب زياد خوندم نه پر از اطلاعاتم ... شايد يه دهاتی که مدتی طولانی توی يه شهر بزرگ گم شده بودم اما  دلی دارم کمی نازک و روحی کمی حساس که هنوز در غبار گم نشده !!!!!

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


مهر در زندگی ام موج ميزنه جای همه تون خالی !!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


چنان که هستم هستم ...

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


نمرده ام ... هنوز زنده ام و زندگی را دوست دارم ..

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()