وقت تنگ است بيا  تا برگرديم

 وقت تنگ است و راهی بسيار در پيش تا خودم... تا خودت

 دستانم ناتوان

 پاهايم سست

  اما وقت تنگ است

 برای هر کاری وقت تنگ است

 بيا تا برگرديم ......

+ نوشته شده در جمعه ٢٥ شهریور ۱۳۸٤ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


حالم از خودم بهم ميخوره

عقم ميگيره ....  اين منم... اين همه بدی... منم جای خدا بودم از همچين بنده ای نميگذشتم ... آخه چرا بايد بگذرم وقتی اون همه نعمت بهش دادم بازم زد کاسه و کوزه اشو بهم  و بعد انداخت تقصير من ...  نه نبايد بگذرم يه بار  اونم فقط يه بارخواستم امتحانش کنم ... اونم بی سر و صدا ...  که تو بوق و کرنا کرد ... که من کوچيکو امتحان ميکنی ضعيف کشی هم حدی داره !!!!!  

 برای چی بايد ببخشمش !!!!!!!

 ماه رجب که اصلاْ حاليش نشد !!! شعبان هم که ميگذره احمق تو باغ نيست ...

 يه عمر خرابکاريشو که تو يه ماه رمضون عمراْ اگه بتونه جبران کنه..ميشه آدم عمر گند زده باشه يه شب قدر ... حتی اگه قدر هزار شب باشه ..

بذار چرتکه بدازنم ...

۴۰ سال  ضربدر ۳۶۵ روز ميشه ....۱۴۶۰۰ روز...يا

۳۵۰۴۰۰ ساعت....

سه شب معادل هزار شب ميشه سه هزار شب  خيلی همت کنه خوابش نبره

 توفيقم بهش بدم ميمونه ۱۱۶۰۰ روز اگه بهش عمر بدم تازه به شرط عدم خرابکاری تو باقيه لحظاتش حالا حالها کار داره که حسابش پاک بشه ... شما بوديد جای من می بخشيدش .. ؟

تازه ضامن هم که نداره يعنی کسی رو برا خودش باقی نذاشته مراعاتشو می کنم نمی گم که چکارهايی که نکرده ....

 درسته که من رحيمم و رحمان اما بايد يه چيزی ببينم تا ....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


ديگه کسی نمی آد

 ديگه کمتر کسی حالمو می پرسه

 دلتنگی دوستام بی جواب که موند منم تنها شدم

و توی اين تنهايی خودمو فرياد زدم

گوش فلک کر شد اما صدام تنها به خودم برگشت ....

 باور کردن آدما برام ديگه خيلی سخت شده

 دلم نمی خواست ... هنوز هم نميخواد 

 که باور کنم مرگ اعتماد را

مرگ صداقت و دوستی را ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٤ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()