بارون میزد به شیشه که از خواب بيدار شدم  ، سر سجاده که نشستم  به خدا گفتم و تموم فرشته های عرش را شاهد گرفتم  که من  ميخوام بنده خدا بمونم ، ميخوام که منو جای ديگه  حواله نکنه ، برای هزارمین بار تکرار کردم که هر چی میخوام از خودش میخوام .... یه وقت بخودم اومدم دیدم همش در حال خواستنم ... از خودم خسته شدم ، دویدم زیر بارون خیس شدم خیس خیس خیس ... من زیادی خواه شدم اما از دریای لطف اون که چیزی کم نمیشه اگه گوشه چشمی ... میشه ؟

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


من   میخوام قبل رفتن کمی  خونه تکونی کنم ... البته روحم رو می گم ... پارسال یه دوست نازنین دعوتم کرده بود  به یلدا بازی   ... من مثل همیشه که به هر چیزی دیر می رسم چون خیلی دیر شده بود گذاشتم برای امسال ... همین چند روز دیگه ... همین جمعه... اما قبلش ...یادم نیست باید چند تا اعتراف می کردم ...   خوبه که قبل رفتن یه تنلگری به این روح وامونده از راه بزنم ...
+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


مسافرم مثل همیشه تنها
همین هفته گذشته بود که
یه اتفا ق تلخ به یادم آورد
که تنها خواهم رفت
 حتی هیچ چیز ندارم که با خودم ببر  بجز خستگی سالها  ...
 بارها تکرار کرده بودم  این جمله را که
آنگونه با مردم معاشرت کنید که اگر مرگ شما را در بر گرفت  بر شما بگریند و اگر زنده بودید بر شما عشق بورزند ...
همین هفته گذشته بود که دیدم
میشه عاشق نبود اما عاشقانه زندگی کرد ....عاشقانه وداع کرد...
+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()