وفتی عصر های شنبه  جای غروبهای پنجشنبه ات را بگیرد و تو هیچی کف دستت نداشته باشی اوضاع همین میشه الان هست دلت میگیره مثل سگ اما دیواری نیست سر بکوبی بهش ... یادت میاد سال قبل که پدر دل میسوزند برات که داری درد میکشی و با هر سرفه تو نفس اش بند می اومد و به بی رنگی تو رنگ از رخش می پرید ، و مادر که حاضر نبود دست از دستت بکشه نکنه حس کنی بی کسی تو این دتیای کوفتی را ... خسته ام و دلتنگ و تنها مثل همیشه ...بارون و اشک و دلتنگی واژه های همیشگی ،

 تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی
               شهر آن توست و شاهی
                          فرمای هر چه خواهی
                                 گر بی عمل ببخشی
                                           ور بی گنه برانی

+ نوشته شده در شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


  

yasamin

 

یوسف _ این یاسمینه که اون بالا نشسته  ! دقیقاً خودتی یاسمین!
 من _ چرا ؟ چرا این منم ؟
 _ تنهایش ، فرم بدنش ، موهاش ... اون کلاغ شوم زندگی ! و شاید آخرش البته این داستانه ...اما در کل اون فضا در عین حال زیبایش و دلتنگی اش تویی... آخرش خودکشی تو اون آبه ؟ اون اسکله خط پایان زندگیه ؟
 _ آره میتونه !
 _اون باد  و در عین حال آخرین امید همون ستاره ها هستن با اون ماه ...هوای غریب ایه  نه ؟
بادشو  را رو صورتت حس میکنی ؟ و اون جنگل ته دریاچه چه ترسناکه ! آخرش اینه ...
 _ ولی من خیال مردن ندارم هنوز زوده !
_ خوب این حدسه ، می تونه به آسمون ختم بشه  یا به اون جنگل ، شاید هم یه قایقی  بیاد ، شاید هم پا شدی و رفتی...  

 

 

پ.ن اصلی: من از رو این اسکله سرد و تاریک پا شدم و به راه خودم ادامه میدم چون قرار نیست هیچ قایقی بیاد ...


پ.ن : من نه ناامیدم،  نه افسرده و نه ... اما آدمها آزادند هر جور بخواهند تصور میکنند حتی داداش یوسف که ساعتها میتونه از حرفهای من بخنده و دلش شاد بشه!
پ.ن: اسکله بالا دقیقاً شبیه جایی هست که  حرفها را تو دل آب میریزم به گاه دلتنگی ،اما یوسف اینجا را ازکجا می شناسه؟

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


 دو تا دختر حوان جند تا شاخه خشک که به نظر میرسید ترکه باشه را با روبانی قرمز بهم گره زده بودند تو اون سرما که به مغز استخوان میزد بین رهگذرها تقسیم  یکی هم قسمت من شد ... داره سه هفته میشه امروز صبح دیدم شکوفه هاش باز شده مثل شکوفه های سیب تو بهار  دلم بهاری شد تو سرمای زمستون..

+ نوشته شده در دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()