اساسی ریخته بهم این دل وامونده ، اول صبح شاید خوندن یه خبر مرگ  و یا دلتنگی یه دوست نازنین برای وطن باعث شد که همه چیز مثل یه فیلم 8 میلیمتری بیاد جلوی چشام و همون کافی شد که حتی نگاه تو نگاه موشها ندازم و  تموم روز را کز کنم پشت رایانه و  به آمار و ارقام مربوط به پروژه بپردازم و کلمه ای با کسی حرف نزنم تا بتونم اشکهام را از همه پنهون کنم ، شاید چون شب جمعه بود ،شاید چون آخر سال بود، شاید چون مثل همیشه وقت غروب پنجشنبه ها دلم را خوش میکنم که اگه زنده ها وقت   نمی کنن یادم کنن ! بقول خدابیامرز مادر بزرگم، اموات میان جلوی در خونه وگردن کج میکنن که براشون خیرات کنم ... اما  گمون نکنم که جی پی اس شون خوب عمل کنه و با این همه فاصله بتونن  منو پیدا کنن! پس امسال حتی اونها هم بی خیال یاسمین میشن ...
بعضی ها چه بچه باشند چه جوون و  یا میانسال ، یا حتی وقتی  پا میذارن رو سرازیری بعد چهل سال مثل من ،سهم شون از روزگار همیشه یه بغل پر از تنهایه ! که نه میشه پنهانش کرد و نه  انکار !  فقط باید باهاش کنار اومد ، اگه  راه دیگه سراغ داری بگو تا ما هم بی بهره نمونیم این شب عیدیه...
پ.ن :مثل یه چشم بهم زدن گذشت  ، دومین بهار دور از وطن ،دور از خونه و همه اونایی که دوست شون دارم ... دلت را بذار ور دل من رفیق  و ناله نکن از دست روزگار ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


یه ساعتی میشه که پا گذاشتیم تو روز پنجشنبه آخر سال ، دو سال شد که دور از وطنم و امسال هم بوی بهار از من خیلی دوره مثل همیشه مثل همون سالهایی که گذشت ...

دیشب به همت یه دوست با اینکه باد تندی می وزید رفتیم کنار ساحل قدم زدن ، دیدن ستاره ها و صدای امواج منو با خودش برد تا دور دستها ،جایی که شاید کسی یادش هم نباشه من یه روزی دل به دل دریا دادم و گذشتم ...

دلم برای همه اونایی رفتن تنگ شده، برای مادر بزرگ ، پدر بزرگ ... و برادرم احمد یادشون بخیر و روحشون شاد.

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


به روزگاری آرزویم این بود که به پیری نرسیدم وادع کنم به زندگی ، نشانه پیری برایم موی سپیدی بود که حرمت نداشته باشد ، تن رنجوری که توان حرکت به تنهایی  برایش دشوار باشد و از این قبیل ... روزها ست که سخت گرفتار کار شدم  فرصت برا ی فکر کردن هم ندارم تا چه برسد به نگاه کردن در آینه اما یه اتفاق ساده و به چند ثانیه کافی شد که اولین تار موی سفید را ببینم ، پیر شدم پیر ...  

+ نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


چند سال پیش ، همون روزهای اولی که تازه با مسنجر و چت  آشنا شده بودم و برای اولین و آخرین بار سرک کشیدم به chat room  یکی ازم پرسیدم : چند سالته ؟ و من گفتم : ... ساله ام . برام نوشت : خجالت نمیکشی با این سن و سال اومدی چت !!!  خجالت کشیدم و دیگه نرفتم ! ولی فکر کنم اون باید خجالت میکشید هر چند که دیگه فرقی نمیکنه ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


دلتنگم بیش از آنکه باید...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()