غروب در نفس حاده خواهم رفت

                                            پیاده آمده بودم  پیاده خواهم رفت

 عصرهای جمعه وقت دلتنگهای  نگفته ...

+ نوشته شده در جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


من  هم می خندم  ،

من هم عاشق میشم ،

وقتش برسه  هم فراموش میکنم

 اما چرا باید زودتر از وفت از یاد ببرم ؟

خاطره های خوب از خودشون قشنگتره  و من عاشقه  قشنگی های تکرار ناپذیرم ،

 منم به وقتش تنها میشم به وقتش تنها میرم ، فراموش می شم

 ولی فراموش نمیکنم ،  چون هنوز وقتش نشده ...

 

+ نوشته شده در جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


                          من به دستی مهربون که

                                       نوازشگر احساسم باشه

                                                                نه نمی تونم بگم،

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


یه خونه داشتم  کوچک و دوست داشتنی ... تنها جایی بود که آرامشم بیشتر از تنهایی هام خودشو نشون میداد.. ۵ سال بود گه گذر زمان حس نمیکردم به فکر این نبودم که هر روز که می ره عمری که بر نمیگرده ... کلی پنجره داشت خونه اما پرده هاش کشیده بود اغلب  ...

یادته

اولین بار که همدیگر را دیدیم حالمون از هم بهم خورده بود ... دو سال گذشته بوداز اون موقع که دوباره دیدمت  گفتی : خیلی فرق کردی !!! گفتم: چطور  ؟مریضی لاغرم کرده ؟  اولین روز بود بعد ماهها که از بستر در اومده بودم بیرون...

گفتی : نه ،انگار یکی یه مشت محکم زده تو روحت ... حق با تو بود مثل همیشه.

 گفتی : چی دلت میخواد ؟ گفتم :  دلم میخواد برم بیرون شهر ... دیگه ؟ موزیک... بعدش هم کلی خندیدیم  چون همه جوره اش را داشتی تو بساطتت ...

گفتی : خب دیگه چی دلت میخواد ؟ گفتم دلم میخواد  برم تو خونه خودم  اما نه پرده داره  نه اجاق گاز نصب شده ... و تو  گفتی این که دیگه اصلاً کاری نداره ...  بعدش بالای کوهسار تو اون سکوت  که تموم شهر زیر پاهامون بود من  آروم بودم خیلی آروم..

یادته  فردای اون روز، اجاق را راه انداختی و چوب پرده را با چه سختی نصب کردی تو سقف سفالی !!! و من اولین غذا را برای تو درست کردم  ...اول تابستون بود ... رو زمین نشسته بودیم...

قشنگترین قسمت خونه همون جایی بود که تو  روز اول نشستی  ... تابستونها باد کولر  میزد درست همون جا و زمستونها لوله شوفاژ هم از همونجا رد میشد ...  و من  همیشه خودمو ول میکردم  رو  اون یه تیکه زمین ... هیچ جای دیگه اون حال را نمی داد ، کولر و شوفاژ بهانه بود...

من هر روز عصر خسته از روزمره گی ها  از دست هر چی که اذیتم میکرد فرار میکردم  تو اون خونه ... 

 بنا نبود اما یه باره  اومدی تو خونه دلم  و بعدش   تو رفتی و من موندم ...  آروم بودم خیلی آروم  من  اون خونه را به خاطر آرامشی که داشت خیلی دوست داشتم... توهم اون جا را دوست داشتی  به اندازه من ...

نگران بودی ،بارها گفته بودی :   یه روزی خیلی تنها میشی یه فکری بکن تا دیر نشده ... من نمیخواستم به دیر شدن ها فکر کنم...

 پارسال بود همین موقع بود تیر ماه  همین روز بود که  آخرین غذا را برای تو  درست کردم تو اون خونه ،دلمه برگ مو  با برگهایی که دست چین کرده بودم از باغچه خونه پدری  و به شوقی پیچیده بودم اونها رو...  خوشبختی  همین بود برای من ، من بیشتر شو نمی خواستم که ...

 تا اون اتفاق لعنتی افتاد ، و من آرزوی مرگ کردم ...من از ته دل آرزوی مرگ کردم ... دیگه آرامش نداشتم ... باید دل می کندم  از اون تیکه زمین که تو روز اول نشسته بودی و من هر روز ولو میشدم اونجا...

و این شد که بعد اون هیچ و قت حس نکردم ،حسی را که تو اون خونه کوچیک دوست داشتنی بود...

آواره بودم تا امروز   آواره ای که نه دل  داشت نه خونه و نه یادت بود که آرومش کنه ...

 دیروز رفتم زیر بارون خیس شدم ،خیس خیس خیس   اما یادت شسته نشد که نشد  که نشد  و  زمان هم مرهمی نبود به سال صفر...

دیشب به یوسف گفتم  : دلم میخواد قالب عوض کنم ... دلم میخواد موزیک گوش کتم و اون میدونی چی گفت  ؟

 گفت :چی دلت میخواد ؟  بگواصلاْ همین الان  درستش میکنم ...و بعدش  کاری کرد که من همین جا، تو همین صفحه،   حس کردم  باز تو همون خونه هستم ، رو همون سرامیک  خودمو رها کردم و  منو برد تو یاد  شبهایی که شمع روشن میکردم و تو دقیقه نود  می رسیدی به داد دلم و  من  از خوشبختی  سرمست میشدم  که تو رو توی دلم  صدا کردم  و تو از اون سر دنیا شنیدی  و بهم زنک زدی ... 

 میدونی یوسف  مردیه از ولایت عشق مثل خودت ؟

 حالا  من باز یه خونه دارم کوچیک  ودوست داشتنی و یه پنجره که نور مهتاب ازش سرک میکشه  تو

و نوایی  که منو میبره با خودش...

 و من  همه این خوشبختی رو مدیون مردانی هستم که  از ولایت عشق اند:

                        تو ،

                                     یوسف 

                                      و  مسعود  که  یادم آورد من به نوشتن آروم میشم

                                                                                                روز هرسه  تون مبارک 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


می رم زیر بارون بجایی همه اونایی که نیستن اینجا ،خیس بشم ...

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


بیا ،بیا باران باش و بیا

بیا ،بیا  نسیم شو و بیا

بیا ،بیا به ابرها دست بنداز و بیا

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


شده تا حالا دلت برای مرده ها بیشتر از زنده ها تنگ باشه ؟  دلت بخواد فرسنگها راه رو بکوبی بری تا دست  بکشی به خاک سردی که اونها را در برگرفته ؟ دلت بخواد داد بزنی بگی  که شرمنده ای که نتونستی به خوبی که اونا فکر می کردن بمونی  ،

بگی خجالت میکشی حتی به خاک نگاه کنی ؟

حس کنی حتی از خاکم هم کمتری!شده تا حالا حس کنی میترسی تو آینه نگاه  کنی مبادا چشمت بیافته تو چشم خودت و اونوفت شرمنده خودت هم باشی ؟

 از اینکه نه بدرد خودت میخوری ونه هیچ کس دیگه عقت بگیره ؟

بگی که چقدر دلت میخواست تو همون لحظه های قشنگ خوب بودن بمونی و بمیری  ،  یا اینکه بخوای خاکها را کنار بزنی و یکی یکیشون رو بغل کنی   و دل تنگت رو به محبت  اونا آروم کنی ؟

 دلکم ، دل بیچاره من  چه گرفته ای امشب !!!

 کجاست اون دیواری که سر گذاشتی و بغضت ترکید؟

کجاست اون دری که بارها به گدایی رفته ؟

راه گم کردی دلکم ؟بیراهه زدی مگه  ؟

 حالا  دیگه نه روی رفتن داری نه  پای که تو رو یاری کنه ...

خاک سرد هم تو رو جواب کرد مگه نه؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


 لبانم تشنه ، تنم تب آلود وسوسه ای 

زمزمه ات  را که ترنم خوشی بود به بی کسی من

بگو ،هزاران بار بگو که من سیراب نمیشوم از عشق

حبیبی...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


چشمانم را نبستم در تاریکی شب

تا به خاطر بسپار م آخرین ثانیه های زندگی نیم روزه خویش

آرامشی که  می برد مرا به سفر خوابی  در آغوشی  ، بی هم آغوشی

_ امشب با شبهای دیگه فرق داری ، چرا؟

_ نمیدونم.

_ بمون  نمی گم برای همیشه اما امشب  را از من  دریغ نکن ،بمان .

_باید بروم ،تو نمیدونی من باید برم.

_ چرا؟ آرامش عجیبی  دارم   دلم نمی خواد بری بمان، دستم را گرفت  ،بگو چرا؟

رها شدم ، سر گذاشتم روی سینه اش به همین سادگی ...

_  دلم میخواد برقصم ...

_ اما  من تا بحال نرقصیدم!

_ پس همیشه به یاد خواهی داشت نیمه شبی را که اولین بار رقصیدی با دخترکی که حق خود را از زندگی گرفت حتی برای ساعتی ...

_ می مانم ، اما بگو امشب چرا با هر شب دیگه فرق داری؟

_پر از زندگی هستم ؛همین

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


 میخوام زندگی را سر بکشم

یه امروز به خودم مهلت میدم

 دور غصه را خط بکشم ،یه خط قرمز

به فردایی که قرار یه روز دیگه باشه  فکر نکنم

 من امروز  رو زندگی میکنم

به همین سادگی  ،

کمی شاد بودن حق منه  ،حقی که یه عمره برای فردایی که نیومد چشم انتظاره...

+ نوشته شده در شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


می خواهم در چشمانت نگاه کنم

و باور کنم راست بودن هر آنچه را  که می گوی

+ نوشته شده در جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


 چقدر آسونه گفتن خداحافظ !!

 شاید برای این که اغلب یادمون میره

به چه سختی اولین سلام را گفتیم!

بی آنکه  متوجه باشیم بعضی وقتها

 ساده ترین راه را ترجیح دادن ،گفتن نه بخودت و به من،

زخمی بجا میذاره که ترمیم اون ماهها طول میکشه،

شاید هم سالها  ...

 ولی من برای با هم بودن

خیلی دلتنگم

اگه اون سر دنیا هم که باشی

 حتی اگه یاد من هم نکنی

 اگه با خودت برای همیشه در جنگ باشی

با هر نگاهی به این زخم کهنه،  یادت میکنم

که میگفتی هیچ فکر کردی که چه زیباست؟!

هیچ میدونی

 زخمهایی زیباتری هم دارم اکنون!

که فقط من می دانم  و میبینم

و همه اینها را مدیون تو هستم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


خواب بودم

گرمای وجودی را حس کردم

و تنم که بشتر از هر زمان داغ بود

لبی  لبانم را  بهم دوخته بود

دیگر خواب نبودم !

اتاقم تاریکتر از هر شب دیگر

ومردی که مرا مهربان در آغوش گرفته

بیاد داشتم که تمامی درها را شب بسته بودم

چگونه آمده بود داخل خانه ؟

ترسیده بودم دیگر خواب نبود !

خواستم خود را رها کنم و یا فریادی بزنم

اما امکانش نبود...

ندایی از میان لبانی که لبانم را بهم دوخته بود  به درونم ریخت

بگو خداحافظ زندگی  وقت رفتن است!!!

 بگو که وقتی نمانده است!

ترسیده بودم خیلی ترسیده بودم دیگر خواب نبود!

تمامی  ترسم را در  لحطه ای ریختم

که فریادی شد  و مرا  از او جدا کرد ...

 من در بیداری  شبی که گذشت فرشته مرگ را دیدم  که لب بر لب من گذاشته بود...

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


دلم یک تار میخواهد

و انگشتانی که بنوازد نغمه هایی را

 که روح آزرده ات بداند 

 دلم به اندازه دریا نیست !!!

 رنگ آسمان ندارد شاید!!!

 اما به  اندازه  پهنای آسمانی آبی

دیار غریبی که تا  وطن کشیده شده

 برای   دوستی  مهربان تنگ است .. 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


کنار هر لحظه خوش باید یادی باشد از غمهایی که بر قلبم سنگینی می کند...

گاهی باید که بمیری تا زنده بمانی...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


بعضی وقتها براحتی میشه  از لحظه لذت برد

 همونطوری که ما طمع خوش بودن  را چشیدیم  عصر امروز

 براحتی برنامه سفر به پاریس را ریختیم

چهار نفر از چهار کشور مختلف ، چهار دین مختلف ،بی هیچ اختلافی...

+ نوشته شده در یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


سوزنم گیر کرده تو سال گذشته تا  ولم میکنن برمی گردم تو تیر ومرداد پارسال 

خیلی آزار دهنده است  میدونم اما هر چه کردم نمیشه   تو یه نقطه گیر کردم ...

بدتر از همه اینه که هنوز میخوام بدونم چرا ؟

 چرا ؟ این کلمه شده خوره فکرم ...

غرورم میگه که نگم  حق با تو  بود

 برای من از دست دادن سخت بود

 هنوزم سخته   ... من همه جیزایی را که داشتم از دست دادم دلم خوش بود که تو هستی  اما   حتی ترا  هم ندارم دیگه!!

 من اونفدر به درهای بسته  فکر میکردم که باور نمی کردم که روزی دری از محبت الهی باز بشه که من هرگز انتظارش را نداشتم  و من نبینمش...

 من از خانه و کاشانه شدم

از عزیزترین عزیزانم دور افتادم

 با روحی زخمی و جسمی ناتوان

 تو سرمای زمستان با دلی شکسته از همه دور شدم

 با دستانی پر از خالی خیال

به سرزمینی سردتر از تصور من

 هوای سرد، آدمهایی سردتر

 توکه رها کردی  دستم را  یخ کردم 

اصلاً چرا باید دوباره برای تو بنویسم ؟

چرا تو ؟ چرا  ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


جمال در نظر و شوق همچنان باقی است

گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست

 غلام قامت آن لعبت قباپوشم

که از محبت رویش هزار جامه قباست

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


 

بارون تندی باریدن گرفت

   روسری  من خیس بود 

 تا اومدم بگم برگردیم  من خیس شدم

باد تندی اومد و کاملاً اوضاع تغییر کرد

باد داشت همه چی را با خودش می برد!!!

 نشستیم روی نیمکت کنار رود 

نگاهی کرد و گفت : impossible

پرسیدم : what is imposible ?

 گفت : you!!!!

 کمی ساکت شدم  ، نمی دونست  که چرا این کلمه یه دفعه به ذهنش  اومده  ولی من  میدونستم  که چه  کلمه ای بجایی بکار برده!!

 آره  همینه  من برای  اون غیرممکن هستم ... گفتم :

..     yes , you are right , I am impossible for you

و نوبت او  بود که ساکت بشه ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


گرمای در دستانت بود که نمی خواستم رهایش کنم

 و اوندهی در چشمانت بود  ، هر چند که خواستی  ندانم

هر چند که به لب می آوردی : شاد باش خواهش میکنم فقط شاد باش !!!

اما اشکم که روانه می شود  و این نشانه هنگام جدایی است مثل همیشه ایام.

آیا خطا بود آنچه امروز بر من گذشت ؟ نمی دانم اصلاً بذار یه بار هم ندونم  چی میشه؟

خطا یا درست گذشت امروز من... اما دلشکسته ای بجا ماند بجا

الله مدد  الله مدد  من دلشکسته آمدم   الله مدد الله مدد

+ نوشته شده در یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


گر ز حال دل خبر داری بگو

ور نشان مختصر داری بگو

 مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیکتر دانی بگو

+ نوشته شده در جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


دیروز تموم ساعات را   خودموم مشغول کار  کردم اما به محض رسیدن خونه  باز همه چیزهایی که نمی خواستم ریخت تو دلم...

دلم میخواست  کسی کنارم بود و  تنها نمی بودم ،عقربه های ساعت خیال تکون خوردن نداشت  اونقدر کند جلو میرفت که بیشتر کلافه ام می کرد...

شانه هام بد جوری خسته  است اگه منیر بود حتماً با اولین ماساژ  زیر دستش ولو میشدم و اون مثل همیشه می گفت خاک تو سرت ظریفت نداری تا بهت دست بزنن وا میری ... اما نمی دونست همه اونهایی که منو میشتاسن هیچ وفت به ذهنشون هم نمیآرن که می تون  این دیوار  سخت را براحتی بشکنن  حتی شاید   نمی دون  چه نازک شیشه  غرورمن..

نه خیال نداره بگذره این ثانیه های سخت ...

همه می گفتن : باید بری ،باید هر چه زودتر بری تا دیر نشده !!

بیشتر از همه تو میگفتی فاطی یادته ؟

پارسال همین ایام بود یادته چند شبی بود که با هم میرفتیم بام تهرون و من برات حرف می زدم از همه چیزهایی که مجبور بودم باهاشون دست و پنجه نرم کنم ... یادته بهت گفتم : خیلی دلم میخواد یه بچه یتیم را به فرزند خواندگی بگیرم  اما قانون اجازه نمی ده !!  یادته گفتی : بگرد راهشو پیدا کن  و همه راههای ممکن با هم مرور کردم آخرش گفتی اینجوری نمیشه تو باید بری ،سهم تو از زندگی این نیست که تنها بمونی !!!

من اومدم اما هیچ چی عوض نشده وسهم من همونی بود که بود ....

من هنوز حتی اینجا هم برام خیلی سخته بنویسم که چقدر دلم میخواد که یه کسی محکم بغلم کنه و من  بگم ترا  به مقدسات منو رها نکن !!!

من هنوز اون غرور لعنتی با خودم یدک میکشم  هر چند تو اونو شکستی اش...  اسمتو نمی برم ... شاید تو اینجوری کمتر رنج بکشی ... دیدم که نوشتی میخوای نفرینم کنی !! چرا که سالها طول کشید
تا توانستی این آتش شرر بار را که ترا می سوخت
در درونت پنهان کنی
 تا زیر خاکستری پنهان کنی تا مانند دیگران زندگی کنی
اما من آمدم
 نوشتی :تو آمدی بی پروا مرا با خود رها کردی
و من فهمیدم
این آتش همانی است که مرا می سوزاند
خاموش نیست
پنهان است
 شاید بگی اینها برای من ننوشتی !!

اما من باور نمی کنم چرا که همه اینها را چندین بار به من  گفتی و مثل همیشه بیاد نداری مهمترین حرفایت  را به هنگام  سرخوشی ...

 هیچ کس اونده ما را دید؟نه..

 گاه بر حافظ تفال میزنم...

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم   خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...

نمی گذرد این ثانیه های سخت ...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


 کجاست دستانی که به نوازشی آرام

 در گیسوانم بلغزد و مرا از خود برهاند 

 بی پروا در آغوش  شبی تب دار

در پی آنم که لحظه ای از پی تمنایی نرود این روح تشنه

هیچ کس زن بودنم را بیاد ندارد

ومن هنوز  بیاد دارم لحظه ای را که مرا از من ربود 

 زیباترین جامه ام را به تن کردم

 خود  را آراستم و عطری که دوست می دارم ...

شمعی روشن ، و نوای دلنشین موسیقی

تنی تب دار ، جامی پر عطش

 و هیچ کس زن بودنم را بیاد نمی آرد...

 گدایی نمی کنم مهربانی را

حسرت نمی کشم زندگانی  را

 دیگرحتی افسوس نمی برم که بیاد نداری

زمانی  نه چندان دور ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


  اهل فوتبال نیستم

اهل  سیاست هم نیستم

اهل شراب و مستی که تا حالا نبودم  ( بعدش را خدا می دونه ...)

از خودم  پرسیدم :راستی یاسمین تو توی زندگی ات اهل چی هستی ؟

....

روزی پسری که  پدرش مرده بود بد جوری گریه می کرد هیچکس نمی تونست آرومش کنه....

 کدخدا رفت کنارش و یواشکی پرسید : پدرت اهل قمار بود؟

پسر گفت :حاشا.

اهل خمر چی ؟

سبحان الله

اهل خانوم بازی ؟

نعوذ بالله.

 و کدخدا پرسید و پرسید ... تا  به اینجا رسید  گفت : خوب با این حساب  پدرت سالها پیش مرده تو چرا حالا داری گریه میکنی !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


 

 

 خداحافظی همیشه سخت و درد ناکه برعکس سلام که اسون و دلپذیره ... نمیدونم چرا داری اینجا رو میبندی ... اما کاش نمیبستی !
دیدم بعضی چیزارو حذف کردی ... ! زندگی همینه ... یکی بعضی چیزارو حذف میکنه یکی اضافه میکنه ... نبض زندگی باید بزنه ...!  مسعود  

مسعود عزیز ،   دیدم که حدیث مهر را اضافه کردی به لیست بلند بالای دوستان ...

هدیه قشنگی بود نبض زندگی که به این خونه دادی ... سپاس

+ نوشته شده در پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()