هیچ کس را بخاطر هیچ چیز سرزنش نمیکنم

راستش میترسم که یه روزی منم دچارش بشم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


از عقل فقط یه دندون بجا مونده بود اونم کشیدم خلاص...

یه عمر ادای آدمهای عاقل را در آوردم ،  همه راضی بودن من ناراضی

بذار چند صباحی  که از عمر مونده من راضی باشم 

نمی خوام شرمنده خودم باشم وقت رفتن...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


یه دوستی داشتم ایام قدیم به اسم الهه نمی دونم الان کجاست از اون عاشقهای امام زمانی بود که من کمتر نظیرش را دیده بودم  معلم مدرسه  بود یه دختر تنها ،اون موقها ۴۷ و یا ۴۹ سالش بود تنها زندگی میکرد،پدرش  فوت کرده بود و مادرش راهی غربت، کس وکار  دیگری هم نداشت، ...یه شب نیمه شعبان باهم تو مراسم جشنی بودیم مداح که پیرمردی بود فهیم شعری میخووند از آیت الله کمپانی (غروی اصفهانی ) که یه دفعه  الهه گفت: چرا چراغها را خاموش نمیکنن  من بهش خندیدم گفتم: دست بردار الهه شب عیده  ، شب شادیه چرا باید چراغها را خاموش کنن ؟ وخندیدم ...اشکهاش تند وتند می ریخت رو گونه هاش  و من احمقانه میخندیدم و میگفتم بسه دیگه الهه !

گفت: میدونی چراغ خیلی خونه ها خاموشه امشب ، میدونی خیلی ها چشم به راه یه دست مهربونن ، میدونی خیلی ها خیلی بیشتر از اون که تو بفهمی گرسنه هستند ....میدونی ؟نه نمیدونی، تو نمی دونی  امام زمان یه همچین جایی سر نمیکشه که  آدماش از سر سیری بیا بیا می کنن و پا شد و رفت...
و من بعد اون الهه را ندیدم ... هیچ کس دیگه ازاون خبری نداشت...

 دیشب چراغ خونه هایی خاموش بود و من نمی تونستم بخندم و اشکهایی که ریختنش دست من نبود  ...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


یه وقتی هر چی آرزوی قشنگ بود نگه میداشتم برای نیمه شعبان حتی قرار بود اگه یکسال طول بکشه، فکر میکردم با همه روزهای سال فرق داره حتی  شبش پر ستاره تره ... چند سالی میشه که دیگر منتظر نیستم برای نیمه شعبان ،شاید دیگه  آزوهایی که برای این روز داشتم را ندارم  ...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


روزهای ابری / بوی پائیز / هوا ی سرد/  و من می لرزم

از سرما / از تنهایی یا از نمیدونم  چه کوفتی  ولی من تموم مدت می لرزم

خوابم میاد اما نمی تونم بخوابم

تا چشام که گرم میشه ترا می بینم

نمیخوای که ببینمت  و من بیدار میشم و باز می لرزم...

+ نوشته شده در شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


خدا ،خدای من،

 نه دعوا دارم نه گله

نمیخوام ازت بترسم ،میخوام  که دوستت داشته باشم

 اگه میام سراغت به شکرانه این نباشه که از بلای بدتر حفظم کردی

پارسال همین موقع بود یادته ، حتماً یادته سر سجاده نشسته بودم

دلم شسکسته بود از ... اشکم بند نمیاومد یادته

با پررویی اومد نشستم کنارم  و گفت : من نماز نمی خونم و اهل این حرفها نیستم اما تو که خدا را قبول داری چرا این خدای تو کمکت  نمیکنه ؟ ومن بیشتر شکستم ...

تو صبرت زیاد بود مثل همیشه هنوز هم هست... وقت عذاب بلافاصله ندا میدی بمن ، وقت مهربونی وعده فردا  رو که کسی ندیده !!! وقتی برای اونا عذاب خواستم خواستی صبر کنم تا قیامت !!!آخه این چه صبریه؟

تو را هر وقت خطایی میکردم زود می دیدم ، یه بلایی سرم می اومد که زود دست و پام جمع می کردم ، شکر میکردم که از بدترش نگه داشتی منو ... راستش میترسیدم خیلی هم میترسیدم

اما حالا من میخوام بخاطر دوست داشتن دوستت داشته باشم ،میخوام ازت نترسم  ،  میخوام که صبرت اینقدر زیاد نباشه که من رهات کنم قبل این که تو منو رها کنی .

میشنوی چی میگم ؟ من میخوام با همه خطاهام دوستت  داشته باشم و غرق مهربونی هات باشم...

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


شب تاریکه اما خیلی تاریک

و گرمایی که تنم را می سوزونه

ناخنی می کشم به آهستگی

بر روی پوستم و گرما بی طاقتم می کنه

آبی خنک هم چاره تشنگی ام نیست

به سراغ آینه می رم، رنگ چشام روشن تر از همیشه

و موهایی که لخت بر روی گردنم ریخته

سنگین نیست دیگر اما سنگینی میکنه بر خستگی من

 نرمتر از هر وقت دیگه بین انگشتام گم میشه تارهای نازکش

وقتش رسیده  ...

چشمامو نمی بندم و تیغ راه خودشو پیدا میکنه

تارهای نازک خیالم به زمین می ریزه

انگشتانم لمس نمیکنه لطافت موهایی که به رنگ چشام بود

شب تاریکه خیلی تاریک و  تنم هنوز داغ ...

عطش

و چشمانی که هنوز به رنگی روشن است...

+ نوشته شده در جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


جاده رفت من رفتم به انتها  رسید ، به انتها نرسیدم

کنار رود نشستم دونه دونه   به آب سپردم خاطرات را... دستم خالی ،دلم خالی... برگشتم  

دلم مثل دلت یه هوا ابری است اما نه بارون میخوام نه آفتاب

جایی خالی زیاده خیلی زیاد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


قرار نداره این دل  ، نه میخواد بمونه نه به رفتن میلی داره

نه دلبستگی که نگهش داره و نه انگیزه ای که اونو بکشونه ...

هر کی میرسه میگه : رفتی پشت سرت هم نگاه نکن

کلاهت هم اوفتاد  از خیرش بگذر ...

 اصلاً برای چی اومدی؟

 میذاشتی یه دوسالی بگذره بعد دلتنگی و این حرفا...

اما من تو برزخم ،

نه اینجا جهنمه نه اونجا بهشت 

اما کاش میشد همین جا  ...

 اصلاْ  کاش میشد هر کسی خودش باشه 

 نه دروغی نه ریایی نه تظاهری  ...

اگه دلت خواست بخندی یا گریه کنی کسی دنبال فلسفه و دلیل و این حرفا نباشه،

کاش میشد من خودم باشم اینجا یا هر جای دیگه...

 

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


فقط با اونهایی که دوست داشتم تماس گرفتم تا ببینمشون شاید چون دلم میخواست یه تصویر قشنگ از همه تو ذهنم داشته باشم مثل یه عکس یادگاری که سالها نگاهش میکنی و هر بار لبخندی رو لبهات نقش می بنده و شاید یه جور خداحافظی باشه که قبلاً توان اون نداشتم هر چی هست دارم حس بودن را سر می کشم ... ثانیه ها مثل چی میگذره و من ازش جا می مونم ، چقدر بی رحمانه کوتاهند این لحظه ها ... کاش فرصت بیشتری بود اما نیست... بعضی ها را دلم میخواد محکم بغل کنم اما می ترسم فکر کنن دیوونه شدم... کاش اونها هم میدونستن که این آخر باره که همدیگر را میبینیم... و کاش من نمی دونستم که آخرین بار یعنی چی !!! اما چه میشه کرد ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


مادر شاد شد، خندید از ته دل خندید و شکر خدا را کرد و من دست در دست مادر گذاشتم  و چشمانم را بستم و به یاد ندارم بعد از آن را ... همانند کودکی در آرامش مطلق ،فارغ از هر دغدغه ای... ‌بعد یکسال برای اولین بار یه خواب عمیق  چه لذت بخش بود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


یه

آسمون آبی ،تکه های ابر و یه بادبادک که رنگارنگ باشه

از همه رنگهای خوب خدا ...

فقط سه رنگ نباشه که حس کنی بهش تعلقی نداری...

و یا این فکرکنی خیلی دلت برای وطن تنگ شده  ...

 

پ.ن  عکس از Lee Lee دوستی که امروز خداحافظی کرد و به وطنش برگشت .

همسفر خوبم  سفرت بخیر

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


نمی تونی دلم را بشکنی

 نمی تونی داغونم کنی

من  حق دارم  بخندم و

گاهی سر مزاری اشک بریزم ،

گاهی از شادی تو پوست خودم نگنجم

  وقتی حس میکنم هنوز برات مهمه که هستم

من به رغم اینکه دلیلی برای شاد بودن نیست شادم .

 

+ نوشته شده در شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


رفتن همیشه به معنای مقصر بودن یکی از دو طرف  نیست ،

               ارزش هر آدمی به بزرگی عشقی هست که ایحاد کرده ،

                                                   انتظارش هم به همون اندازه با ارزشه ،

                                                                   گاهی جواب ایثار باید انصاف باشه ،

                                                                                                هر چند کمی دیر...

+ نوشته شده در جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


دیگه منتظر نیستم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


 خوب من

نیستی، نبودی ،  مثل همیشه، اما بودنت همیشه آرزوم بوده ،
 بودنت نه برای من
  ،  فقط برای این که باشی  و من بدونم که هستی و یه جایی  دیگه عالم داری نفس میکشی و من هر نفس ترا شمارش میکنم و نفسم  به شماره بعدی بند میشه ...کاش میشد تو هوایی که تو نفس میکشی نفس کشید  ...
ولی فاصله ها امان از این فاصله ها
که منو هرگز رها نکرد نه اون موقع که خواستی  بی پروایی ها ی منو ببینی
و نه شبی که من  بی آنکه تو بخواهی و خودم بخوام رها شدم از غرورم
خیلی چیزا خاطره شد …عنصری  
،چشمام  ، لباس آبی و شونه های برهنه ام و دستای گرم تو
و تو نمی دونستی چه آتشی زیر خاکستر سالها تعصب  وغرور  پنهان شده تو این دل
 نازک من...
بین دو پرواز و یه دیدار
  کوتاه  چند دقیقه ای  تکرار ناپذیر  یادته؟
و من به همه اینا دل بسته بودم
یه چیزی بگو که بدونم هستی
صدات میاد بی صدا  میگی  : هستم
خواستی برم ،رفتم ... اما نشد
من رفتم توخواستی ومن رفتم
تجربه کردم ،دل سپردم  ،اما نشد
من گشتم پی

 هر تکه وجود تو ،وجود خودم ، تکه خالی از وجودم

و دروغ نگفنم نه به خودم
و نه به تو...
 خوش انصاف تو حتی منو از اینکه بهت فکر کنم محروم کردی!!!

میشد خیلی قشنگتر از این ها  خدا حافظی کرد ...  میدونی هرگز  به خدا حافظی با تو فکر نکرده بودم ... من برای تو انتظار پشت در بسته خونه بودم  که هر وقت بیای آهسته و نرم به روی تو باز بشه ...و خنکای دل ...

یه چیزی بگو که بدونم هستی ....صدات میاد بی صدا  میگی  : نیستم  اما تو باور نکن ...

گفته بودی همیشه یه قدم عقب می مونی  هر چی من بخوام  همون ...ولی من که  فاصله نخواستم ... من حتی ترا از تو نخواستم!!!

قرار نبود بگی دوستم داری ولی گفتی... بارها گفتی ومن  با هر بار  گفتن تو بیشتر بی پروا شدم و روزی که روحم برهنه شد و  هیچ حجابی نموند بین ما   ،خواستی که برم !

 اما این بار تو زودتر رفتی...

  من میخوام رها کنم این انتظار را ... میدونم که الان میگی همینه همین یه کار را بکن ...  اما میدونی ته دلم میگه هنوز وقتش نرسیده  از تو  دل بکنم  دلم میخواد این یه بار رو به خودم دروغ بگم...

 وقتی رفتی  ،   تکه خالی وجودم را دیدم  واضح تر از هر وقت دیگه   ...

هر بار با خودم میگم باید می رفت ، دلم زودی میگه چرا؟ تو هیچ وفت هیچی ازش نخواستی حتی خودش را ! پس چرا باید می رفت و  ترا با این حسرت رها میکرد؟و من جوابی برای این دل وامونده ندارم...

از بس چشام دنبال تو میگرده  کلافه شدم ...

 احمقانه نیست ، من یکشنبه شب روی چمن های کنار برج ایفل زانو به  بغل نشسته ام و به تویی که هرگز نبودی آهسته وبی صدا گفتم : سلام خوبه اومدی من از این همه انتظار خسته ام و تو با همون چشام های مهربونت گفتی : دیدی که اومدم و محکم منو به خودت چسبوندی و من صدای قلبت را می شنیدم  که دیگه دروغ نمیگه نه به خودش نه به من...

 

 

                                            بر می گردم....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


  عمر سفر کوتاه بود

و من باز اینجام با همون دلتنگی های که همیشه  یقه  گیر میکنه منو ...

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()