باعث دلتنگی میشه موسیقی این خونه ی تاریک که فقط یه پنجره داره  و یکی نا امیدانه به انتظار نور مهتاب  اونم تو اسمون همیشه ابری این دیار  زانوی غم به بغل گرفته و نشسته  به انتظار واهی ... حق با تو بود طه ،  مسعود همون اولش گفته بود، اصلا همه مشهدیهای که میشناسم  نظرشون همین بود اما من ساز خودم  را میزدم  تا امشب...
 دست به ترکیب این خونه نمیزنم ، هیچ کس مجبور نیست تو دلتنگی های من پرسه بزنه ، میذارم باشه برای خودم  ، اینجا گهگاهی برای دلم خواهم نوشت .
 ولی زندگی من که همش این روی سکه نیست که  تاریک باشه و دلگیر پس  امشب ، شب قدری شد که یه خونه یه کمی روشن و خوش آب و رنگ بسازم، بدون موسیقی به رنگ زندگی ...
یر به یر که بشم، مهمونی دعوتی دوست من .

+ نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


  ره میخانه و مسجد کدام است       که هر دو بر من مسکین حرام است

   نه در مسجد گذارندم که رند است      نه در میخانه که این خمار خام است

از کجا به کجا آمدم  ...کی فکر میکردی یه شب قدر هم توی آلمان بگذره ، بجای جوشن کبیر و نماز چند رکعتی  و استغفراله و اتوب الیه به صدای دلنواز تار لطفی گوش کنی و دوستانی را یاد کنی که هر سال تو همچی شبی اس ام اس بارونت میکردن که ما را یاد کنی تو قنوت نماز امشب  ...

و من امشب من تو هر زخمه این ساز یادشون  میکنم که بی ریا تر از نمازی هست که یادم نیست چند رکعت بود.
ذکر امشب هر چه میخواد باشه  باشه ،من سکوت میکنم بلکه دلم از ذکر  دوست لبریز بشه  ...

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


فیلم باران اولین بار با تو دیدم محمد یادته؟ آخر فیلم خیلی حالم گرفته بود پرسیدی چی شده ؟
بهت گفتم: ترک وقتی عاشق بشه اوج بدبختی شه . پرسیدی چرا ؟
گفتم :دل خوش میکنه به رد پای یارش که مونده زیر بارون  اون هم تو زمین خاکی !یعنی که هیچ !
می فهمی هیچ !
 میدونی   رد پا  را شست بارون اما رد یار را هرگز !بی نوا ترک عاشق...

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


خوابم دیدم در دشت مغانم

بهار هست و عطر گلها مست میکند مرا

باد در دشت می پیچید و صدایی را می آورد  با خود

که میخواند مردی  آذزی در دور دستها  به نوایی حزین

که بگویید کجاست یار من ؟

که  بی تابم  در این بهار  میان این همه گل ،

 ای باد رحمی کن به حال این خسته دل

در دشت  که می روی  به محبوب من که می رسی به او بگو

گل من ، نازنین نگار ، بیا که بی عطر تو، خزان است بهار من...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


 یادمه تو کوجه های پایین شهر اون  ایوم قدیم  آخر های تابستون ذغال میخریدند برای کرسی زمستونشون ذغال را می شستند تو الک، درشت هاشو  را سوا میکردند و ریز ها را مثل کوفته با دست شکل میدادند، از ذره اش نمیگذشتن چون هم پول بالاش رفته بود وهم زمستون به دادشون میرسید بعدش نوبت خشک کردن ذغال بود روی پشت بوم خونه ها ، یه دست سیاه میشد بام خونه آدما، اما سیاهی اون معنی خوشبختی سر سیاه زمستون بود ...
جبعه های گوجه فرنگی که می اومد  ، دیگهای بزرگ را از انباری در میاوردند و گوجه ها میرفت تو دیگ با یه عالمه نمک و له میشد و یه دوروزی میموند تا آماده باشه بره رو آتیش و بشه رب صل علی خوش آب و رنگ، یه شب باید رو اتیش غل  میخورد و مراقبت میخواست تا ته نگیره و نسوزه همسایه ها دور هم اون شب تا سحر بیدار میموندند و قلیون چاق شده و بوی رب خام تا صبح تو فضا می پیچید ... 
 قبل ماه رمضان هم خونه تکونی میکردن همه ،درست مثل خونه تکونی قبل عید نوروز ...همه جا ترگل و ورگل آماده میشد برای فرداهایی که منتظر اومدنش بودند !!

چی شد من رفتم اونقدر دور دستها؟
با یه باد تند زمین پر شد از برگهای زرد و نارنجی ،یه نگاه به درختهای رویروی دانشکده کردم همین دیروز سبز سبز بودند هنوز اندر خم خزون زودرس بودم که بارون گرفت چه بارونی !!!احساس سرما پیچید تو درونم  زدم بیرون و خودمو  رسوندم خونه .. مثل بید لرزیدن  و بعدش چند تا عسطه  و به همین سادگی سرماخورده بودم  . دلم کرسی خواست ، بوی ذغال  و یه لیوان چای داغ با یه عالمه توت خشک  و دست مهربون پدر بزرگ رو که قشنگترین قصه هاشو  که برای یه همچی لحظه ای نگه داشته بود ...

+ نوشته شده در جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


شب جمعه ای خدا رحمت کنه!!!  مردی را میشناختم که روزگاری وکیل سر شناسی بود و بنام ، ایام جوانی موجب غبطه دوستانش، بس که خوش تیپ بود و مبادی آداب در هرمجلسی مه رویان در پی اش روان و او هم  دل نازک  ، میخواست مقاومت کنه اما آخه تا کی مقاومت ...و مابقی را خود حدیث مفصل  بخوان از این مجمل ...
در ۵٠ سالگی رسیده بود به اینکه اصلاً خدایی  در کار نیست و معاد و قیامت همه  حدیثی است که جمعی از خودشان در اوردند  برای استثمار احمقان روزگار ...
 از هر عقیده ای که بندی برایش بود اجتناب میکرد  تنها نقطه ضعف اش همسرش بود، زنی که ١۵ سال از خودش جوانتر و بسیار لوند و زیبا ، به این جا که میرسید میگفت این یکی  را نمیشه بی خیال بشم . می پرسیدند چرا؟ میگفت بذارید به حساب رگ دهاتی ام  ...  دین ، وجدان ، غیرت ،مردی ، قیودات همه چی بر میگشت سر جای اولش ...

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


ظرف کوچیک خیال من دیگه گنجایش این همه تلخی را نداره ، جماعت متظاهر به عدالت محوری که اندازه دیدشون تا نوک دماغشون بیشتر نیست  غافل از گرفتاریهای عامه مردم که هرشب به دغدغه نون سفره خالی فردا، شب را صبح میکنند ولی راه چاره ای نیست براشون  ...
میر ی تو بطن بعضی برنامه میبینیی فقط گداپروریه نه بیشتر همش توهین  به هویتی که اگه، تازه اگه بذارن داشته باشی ! صداقت و درستی دیگه ارزش نیست که حماقت به حساب میاد...
 من حوصله اینکه بدونم کدوم خری مال کدوم جناحه را ندارم ،یا کی میخواهد زیر پای کی را خالی کنه ؟و یا اینکه فردا صبح کدوم  حضرت آقا زودتر شال وکلاه میکنه و امورات مملکت را دست میگیره و برای  پاچه خواری  از حق و حقوق مردم مایه میذاره  تا ثابت کنه ما اصلاً و ابداً مشکلی نداریم ومملکت ما مملکت امام زمانه و برای فرجش صلوات !!! و این مزخرفات که هر روز تکرار میشه و فقط کمی رنگ و لعابشو تغییر میدن کمی .. یکی نیست  بهشون بگه آخه  فلان فلان شده ها آخه  اگه امام زمان باشه و بیاد که خاک بر سر شما ست ،اول کسانی که طعم لبه تیز تیغ را میچشند که  شمایید ...

پ.ن 1:مرور میکنم با خویش:
باور دارم به این که روزی یکی خواهد آمد که بساط ظلم را ریشه کن کند و نان به مساوات بر سر سفره ها تقسیم کند، و دست مهربانی بر سر مردمان بکشد تا اندیشه شان بالغ شود ، و حکومتی برقرار کند چنان که در هر سرزمنینی که بگذری سرسبزی و آبادیش بیشتر از ویرانه هایش باشد ... باور دارم خواهد آمد دیر یا زود ،اسمش هر چه باشد فرقی نمیکند باورش مهم است...
پ.ن 2: دلم از کجا پره ؟ نمی دونم ! اهل هیچ فرقه ای نبودم ، از سیاست هم که عطاش و به لقاش بخشیده بودم حتی دلم نمیخواست اخبار را بشنوم  از جنگ به اندازه خود چشیده بودم که بفهمم دیگه وقت هجرته از سرزمینی که هنوز هم دوستش دارم ،از مردمی که هر چند نگاهشون با نگاه همه آدمهای دیگه فرق میکنه و این شد که سر از اینجا در اوردم...شانس آوردم که اومدم ؟راستش نمی دونم!

+ نوشته شده در جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


بابا لنگ دارز من قد بلند و چهار شونه است ،موهای جو گندمی اش حکایت پائیزه ، هرچی بپوشه بهش میاد مخصوصاً رنگ خاکستری با پیراهن آبی روشن ،بوی عطرش منو وسوسه میکنه  ...مطمئنم سرگذاشتن رو شونه مهربونش آرومم میکنه ، وقتی بیاد ... 

 وقتی بیایی گله خواهم کرد ایام نبودنت را
 دلم هوای ترا دارد هر دم افطار ماه رمضان
 که بوی نان داغ می پیچد در کوچه ها
 غبطه میخورد دلم به حال زنی
 چشم براه مردخانه اش
 همو که پرده لبخندی
 بر مصائب بیرون خانه کشیده است
مبادا که ترک خورد نازک آرای خیال همسرش
 به عزتش اگر که بیایی
بهای تمام نانها را به شاطر خواهم داد
که بوی نان گرم به سفره هر خانه ای
 حکایت مردانگی ات را ترنم کند مرد من

روزگار سیلی میزند به گونه های خیس من و بیاد میاورم که زمان مرهمی نشد...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


 زندگی را دوست دارم اما از زنده ها میترسم

 مرده ها  را دوست دارم اما از مرگ میترسم 

و بعضی کلمه ها بیشتر از بعضی دیگه به دلم می نشیند

                                                           مثل کلمه بانو..

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


   شادی یه دختر دهاتی بود.  توی یه روستای دور بدنیا اومد  که حالا حتی کسی اونجا زندگی نمیکنه، وقتی اومد کسی شاد نشد بغیراز مادرش که باور داشت به گوش خودش شنیده وقت اومدنش  زمان و زمین به ذکر  لا اله الا الله آرام گرفته  و او هم  درد سخت زایمانش با این ذکر تحمل کرده بود  .زمانی بود  بدتر از زمان جاهلیت که دخترکان را به گناهی نداشته به زندگی صد بار بدتر از  مرگ محکوم میکردند  و اون  دست و پا زده بود برای موندن ...
6 که ساله شد حجاب را بر سرش گذاشتند بی آنکه پرسیده باشند  از او ،
موهای طلایی اش پس از ان روز رنگ افتاب ندید،
مسلمون شد اما از اسلام همون قدر میدونست که  از محکومیتش  و هر روز تنش زیر بار این همه آب میشد اما آب دیده نمیشد ...

                                                                                        شاید ادامه داشته باشد

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


دلم میخواد زودتر از این شهر برم

  اگه میشد حتی امروز راهی میشدم ...  منو یاد تهران انداخت/ بی رحم و جفا کار در منتهی آرامش و خنده های طنین انداخته در شب های گرم کنار دانوب.

+ نوشته شده در شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


شادی آمد ،شادی رفت، شادی مرد...

معلم گفت تکرار کن : تن هرزه شرف داره  به دل هرزه و  این درس امروز را صد بار  نه هزار بار بخوان .

پ . ن :  وین / ساعت ۱ بعد از ظهر / کیوسک تلفن / دخترکی در حال جان دادن بود ...

+ نوشته شده در شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


فعلا تا یک شنبه شب به دستان مهربانترین دوست می سپارمت...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


سحر روز سوم  ،  آغاز سفر

                                         زندگی هر چند کوتاه خواهد گذشت  بی آنکه کسی باشد و کسی باشی..

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


مسخره هست همه چی  ،نمی دونی چه فرقی میکنه دقیقه ها و ثانیه های  وقت افطار و سحر  ! یه عمر عجب راحت بودی ! فکر کردن راجع بهش  ممنوع نبود  وگرنه یاد میگرفتی که چه جوری وقت را تشخیص بدی ...
کمی  بالا ،کمی پایین چه توفیری میکنه ،عهدی داری ! لب فرو بند از طعام ...
خوابت نمی بره و  خاطره های همه ماه رمضان سالهای دور تو ذهنت رژه میره ...یاد اونهایی که رفتند  بیشتر دلتنگت میکنه  ، مثل احمد  ، مادر بزرگ ... و اونهای که هنوز هستند.
یاد کاظم میافتی و اهل وعیالش ومهمون دلت میشن تو سکوت سحر روز دوم ماه رمضان ،با خودت میگی ذکر روزهای ماه تو هم بشه یاد دوستانت،  کی گفته نمیشه؟
 

  کاظم همسایه ام مهربون بود و دست و دلباز ،با اینکه چاق بود و قد کوتاه و مو های سرش هم ریخته بود تحصیل کرده هم نبود ( از اونجایی که معروفه که این تیپ ادمها شانس بیشتری دارن تو زندگی ) زنی داشت بی نهایت زیبا و به  همون اندازه  هم مهربون  ،هیچکس باورش نمی شد که چطور شده که این دو نفر همدیگر را برای زندگی انتخاب کردن ...
چند سالی  همسایه بودیم ،دم غروب با یه بغل نون سنگگ داغ میاومد و ظرف حلیم ، قبل اینکه پاش  به خونه برسه نصف بیشتر نون ها رفته سر سفره  همسایه ها ... باور داشت دستی که دهنده است همیشه برنده است ،
یشتر ایام ماه رمضان ، وقت  افطار زنگ در خونه که بصدا در میاومد معنی اش کاسه داغ آش  و یا حلیم و یا غذای لذیذی بود که کاظم فرستاده بود ،جریمه نرفتنم بود سر سفره افطارشون میگفت: مگه کاظم مرده باشه که خواهرش تنها بمونه سر سفره  !...
 مهربونی و مردونگی هدیه دستای اون بود به همه اونایی که دور و برش یودند حتی من که  یادم نیست اصلا چطور شد که شدم خواهر آقا کاظم ...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


 تنها و بی کسی در غربت  و هی کلنجار میری با خودت که هستم یا نیستم ؟از قد و قواره مسلمونی خودت دیگه مطمئن نیستی، فکر میکنی که باورش داری حتی اگه از مسلمونی فقط اسمش مونده باشه ...   تکرار میکنی : من هنوز خدا را باور دارم ،داشتنش بهتر از نداشتنه !
وقت سحر بیشتر از وقتهای دیگه  سخته، توسکوتت قطره اشکت می غلطه رو گونه بیاد مادر که هنوز غصه میخوره ...
روزت پای کامپیوتر گذشته به آنالیز داده ها،  حس میکنی از فرط خستگی دنیا داره دور سرت میچرخه ، اما دوست نداری سر سفره افطار تنها باشی و تنها نمی مونی چهار نفر  دوست را مهمون میکنی ،قبل افطار ربنای شجریان و بعدش اذان موذن زاده  ...و روز اول تمام  ،با این که هنوز نمیدونی هستی یا نه؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


ظرفیت که نداشته باشی آب هم که بخوری مستی ،

شمع های کذایی را روشن میکنی و به مسخره ترین بهانه  دیوانه وار میخندی

 و رها میکنی تن خود را در دستهایی که ترا به رقص میخواند 

 و بوسه بهای  هر کلمه ای که  میاموزی...  لبانت  تشنه است  

هر چیزی در عالم حرمتی دارد ،اما دل تو ؟

حرمت نگه دار دلم ،گلم کاین اشک خونبهای عمر رفته من است، *

دیونه کیه؟ عاقل کیه ؟ جونور کامل کیه ؟  **

همه مقصرند بجز من... مستم و باور نمیکنم، حقیقت زندگی  غیر از این است،

حرمت میشکند دلم  و فراموشت میکنم بی آنکه کتابی از"  کندرا "را خوانده باشم،

 شب به نزدیکی صبح می رسد و من  راه نرفته را رفتم در تاریکی نبودنت، 

 ظرفیت که نداشته باشی آب هم که بخوری مستی...

پ. ن ۱:  سراغ خدا نمیرم  ، عبادت من به چکار ش میاید ؟ گناه چیه ؟عادت چیه ؟ عفو کدومه ؟ من از خودم خجالت میکشم ...روزبه میگفت : برای یه شروع تازه باید اول بتونی  خودت را ببخشی بعد باورت میاد خدا هم میتونه تو را ببخشه ، اونوقت میشی مثل یه کاغذ سفید  که جون میده  برای نوشتن قشنگترین ملودی زندگی جدیدت ... 
  اما فکر کنم اون هیچوقت  به خودش نگفته بود اگه خدا خداست که همیشه هست و میگن کریمه ، حالا  این یه دم را خوش باش !    گویند کریم است و گنه می بخشد  /  گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم

 پ.ن 2: گاهی وقتها قراره  یه فایل سلام ، خداحافظ *حسین پناهی را گوش کنی  دنبالش میگردی  اما  یه دفعه  می بینی  ازت میپرسه،  دیوونه کیه ؟  **

و دلتنگی ها شاملو را وقتی تو را میبره به  شب پر ستاره جواهر ده بنرمی   ازش میگذری ... 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


کسی دل تنگتر از من هم هست در این دنیا   و پاکت سوم سیگارش را باز کرده و من هنوز به آن فکر میکنم که امروز سیگاری بخرم برای وقتی که دل تنگتر میشوم و شاید بخواهم فقط پکی  بزنم و بعدش سرفه های طولانی ... 

میرم زیر این بارون در   پیاده روهای  این شهر  قدم بزنم ساعتها، هر چند کسی را نخواهم دید که دست بکشد کف پیاده‌رو، گریه کند و من فکر کنم دیوانه است و یا آغوش‌اش را باز کند، آغوش‌اش را با طومأنینه ببند؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد و یا  بغض کرده ،بعدش  شروع کند به های‌های گریه کردن. ..

 آهای مرد اگر بدانی چه کردی با این نوشته ات  پیاده‌روها؛ پیاده‌روهای عاشق   با کسی که افسرده است در  شهری...

 

+ نوشته شده در جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


                                        شراب کهنه و یاد یار

                                                                میسر نمیشود مرا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


اول شب افکار لجام  گسیخته ،

آخر شب عربده های مستانه رهگذران زیر پنجره

                                              و صبح آواز مرغهای دریایی 

                                                         حرام میشودخواب بر چشمانم که خسته است

نقشی دارم در زندگی که هر هفته تکرار میشود از دوشنبه صبح تا غروب جمعه ،بهای بودن در سرزمینی که سرد است و کمتر آفتاب بخود می بیند و پراست از رنگ ،رنگهای شاد  آنقدر که رنگهای تیره در بین آنها گم است ... مرگ کمرنگ است اینجا  مثل نگرانی هایشان ..

من یک محقق ام ،راهی نیست تا پایان  

اما  من در آغازی هستم  تا بی نهایت هستی برای آموختن .

از هر آنچه بر سرزمینم میگذرد آگاهم اما هستند کسانی که بهتر مینوسند اخبار آزار دهنده را

و دغدغه یشان تمامی ندارد که مصائب مردم نیز ...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


              بنگر که چگونه میان این خلایق به صلیب چوبی و خونی مجازات و عبرت کشیده شدم..به جسم شکنجه شده ام..به روح خسته ام..به دستان بی طاقتم..به احساس فراموش شده ام..بنگر که چگونه در این ارتفاع سرد و ساکت به خود می لرزم..با چشمانی نیمه باز و اشک آلود به حال خود و دیگران می پیچم..بنگر که چگونه بزرگان و کوچکان به پیروی از آنان مرا به استهزا گرفته اند و شیشه دل و عقایدم را شکستند..
ای خدا بنگر این جنایت را که چگونه دارم تاوان آن همه مهر و خوبی را پس می دهم..
ای عیسی بنگر چگونه مبارزان راه مهر و محبت تو مرا بی رحمانه به صلیب مجازات و عبرت خویش کشیدند تا درسی خاموش باشد برای اهل احساس و حقیقت!..
ای مردمان بنگرید که چگونه تاریخ غفلت زدگان دوباره دارد برای ما فراموش شدگان تنها رقم می خورد...

                                                 نوشته شد توسط  اشکهای مسیح

+ نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


عاشق من و دیوانه من وشیدا من

شهره من وافسانه من و رسوا من

کافر من و بت پرست من و  ترسا من

اینها من و صدبار  بدتر زین ها من  

+ نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


به اندازه همه روزهای عمرم دلتنگم ...

پ. ن 1    : امروز 14سال گذشته از مرگ تو که صادقانه باور  داشتی  من اونقدر خوبم که تو  میتونی منو از دوستانت ، که به تعداد انگشتای یه دستت هم نبودن، بدونی   ومن یه این می بالیدم هر چند که تو هم نمیدونستی من چه آدم بدی هستم ... شرمنده که سالی گذشت و من بر مزارت گذر نکردم  ، احمد برادرم ، دوستم ، استاد دلتنگ لبخند مهربونتم که حتی روی سنگ مزارت هم حک شد که رهگذر ها هم بی بهره نمون از بی نهایت مهربونی تو ...

پ.ن 2: خوبم؟ نیستم، داغونم ، از بیخ وبن  بهم ریختم ، بازم بگم ؟ اگه این بغض سگ مصب بذاره  ...دلم برای یاسی تنگه که یه روزی صاف بود و بی شیله پیله ،دیندار بود و خدایی داشت اما یه روز که نمیدونه کی بود و کجا  بقول یه دوست بقچه ایمانشو جا گذاشت ، بعد اون روز تنهایی سهم همیشه زندگیش شد..

پ. ن 3:  من یه موقعی فکر می‌کردم یه گهی می‌شم، اما هیچ پخی نشدم۰ چهل و خورده‌ای ازم گذشته ولی بدتر آویزوونم، آویزوون...اینو حمید هامون گفته بود مگه نه؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


۵۳ ساعت بیداری ... دراز کیشدم  اما خوابم نمیبره

لعنتی چرا با من اینجور تا میکنی مگه من جه هیزم تری بهت فروختم ؟

تموم دیشب هم نخوابیدم مثل شب قبل از صدای بارون که میخورد به پنجره اتاق تنهایی من ،هنوز هم  یارون می باره   اما من صدای پای یه دوست  را بین همهمه بارون هم  می شنیدم ... بمن نگو خطا میکنی!

جرات داشته یاش ،وقتی میای بگو که اومدی!

عمداً میخوای منو برنجونی نه ؟

زحمت بخودت نده ،زمونه به اندازه کافی وقت آزار داره برای من...گله میکنم چون هنوز من خر  تو را دوست دارم حتی اگه لیاقتش را نداشته باشی حتی اگه دیگه منتظرت نباشم ...

 

+ نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برای تماشایش میروم
و باقی روزهایم را
وقت خاموش کردن آتشی میکنم
که زیر پوستم شعله میکشد!
*
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست!
رفاقت با باد دریا و سرگیجه...
با تو هرگز حس نکرده ام،
با چیزی ثابت مواجه ام!
از ابری به ابر دیگر غلتیده ام،
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا!
*
چرا تو ؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان،
هندسه ی حیات مرا در هم میریزی،
پابرهنه به جهان کوچکم وارد میشوی،
در را میبندی من
اعتراضی نمیکنم؟
چرا تنها ترا دوست می دارم میخواهم؟
میگذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمیکنم؟
چرا زمان را خط باطل میزنی
هر حرکتی را به سکون وا میداری؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمیکنم!
.......................
*
هر مرد که پس از من ببوسدت
بر لبانت
تاکستانی را خواهد یافت
که من کاشته ام!

با این شعر باز هم  یادت کردم ای لعنت به من!

پ.ن شعری از نزار قبانی(1988-1922) شاعر عرب

+ نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


تموم شب غلت زدم  تو تختی که آرزوی دونفره بودنشو دارم( اشتباه نکن  فقط  برای اینکه  وقتی وول میخورم توش امکان افتادنم و خوردنم به دیوار منتفی باشه همین ! )...صبح با اینکه زود میشد برم دانشکده تا اونجایی که جا داشت معطل کردم تا از ترن جا موندم بعدش قدم زدم تا ایستگاه بعدی و روی نیمکت چوبی خودمو رها کردم تا ترن بعدی بیاد ... همش بهانه

 فکرکردم، تموم امروز قدم زدم و فکرکردم،حتی وقت کار  ..بعدش رفتم خرید ،کوله پشتی رو دوشم دو تا کیسه سنگین تو دستام(  کاری که  تو تهرون حاضر به انجامش نبودم)... و راه میرم و فکر میکنم ، تموم بار زندگی رو دوشم ، خیر سرم از هر لحاظ مستقلم  اما باز نمیشه ...فکر میکنم ، 

چرا بدون شما نمیشه زندگی کرد و یا بهتره بگم یه پای خوشبختی می لنگه ؟ وقتی هستید یه جورای  مایه دردسرید ، وقتی هم  که نیستید باید غصه خورد حالا هر جوری که رفته باشید فرق نمیکنه!

آره شما مردها را میگم !

تو هر سنی به شما بندیم از بچگی بگیر و برو  تا پیری...

این چیه تقدیر ؟ پیشونی نوشت؟یا حماقت ما  ؟  که حتما تو هر سنی باید یه مرد باشه تو زندگیمون وبهش تکیه کنیم! پدر ،برادر ،همسر، دوست، عشق ...

لعنت به شما ،نه ،لعنت به ما که بی شما از عهده  زندگی بر میایم اما از  عهده نبودنتون نمیشه بر اومد به خودم نگاه میکنم  به فاطمه ،منصوره ، زهرا، اعظم، سمیه، مریم ،مرجان و...همه اونایی که  میشناسم تو هر سنی که هستیم ،حتی اونایی که نمیشناسم  ، میگی نه یه نگاه بکن به  نوشته ها ،خاطره ها، فیلمها، زندگی ها، همش همینه جنس ما همیشه تو همین وضعیته   !!! من از این حال بیزارم دیگه .

 شما از تموم بودنتون به لذتش میرسید  و ما به حسرتش ...

پ.ن  دارم  دیوونه میشم با اشعار نزار قبانی:

می خواهم دوستت بدارم...
و به دین یاسمن درآیم
و مناسک بنفشه بجا آرم...
و از نوای بلبل دفاع کنم...
و نقره ی ماه...
و سبزه ی جنگل ها...

+++

 "ترا دوست نمیدارم به خاطر خویش
لیکن دوستت دارم تا چهره ی زندگی را زیبا کنم...
دوستت نداشته ام تا نسلم زیاد شود
لیکن دوستت دارم
تا نسل واژه ها پرشمار شود...".

+++
آنگاه که مرد زنی را برای دوست داشتن نیابد...
به جنس سومی بدل می شود
که هیچ ربطی به جنس های دیگر ندارد...
+++
بدون زن
مردانگی مرد
شایعه ای بیش نیست...

+ نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


آخر شب نبود اینجا ، یادم نیست چه ساعتی از شب اما دیر وقت بود به وقت ایران ،حوصله نداشتم چراغ روشن کنم تو تاریکی نشسته بودم ... تلفن زنگ زد ،  بدون اینکه نگاه کنم گوشی را برداشتم فکر کردم باز پدر یادش رفته  چیزی را بگه ...اما اون نبود ...  آخرین آدمی  بود که بخوام صداشوبشنوم... یه جوری شد  که تلافی تموم دق دلی هامو از روزگار سرش در آوردم... مرتیکه مزخرف فکرمیکنه کیه ؟دلش برام تنگ شده !!!غلط کردی... لااله... شیطونه میگه فحش  معروف اعظم رو  نثارش کنم...کلی سین جیم میکنه میخوام به حرمت سنش  چیزی نگم، نمیشه ...اما مگه میذاره... میگه :  دعا بفرمایید من بیام چهره شما را از نزدیک ببینم.  آخه ... نمیذاره زبونم بسته باشه...میگم: حاج آقا  از  من میشنوید  به قصد تبلیغ به خودتون زحمت سفر  ندید ،من اینجا  بقول شما  ا ین بی دین ها را از خیلی ها دیندارتر دیدم از خیلی ها حتی از شما ... همون جا باشید بهتره براتون هوای اینجا مناسب حال شما نیست ... شیر فهم نمیشه...  تنها زندگی میکنید ؟ خونه تون چند متر یه خونه بزرگتر بگیرید من که بیام مهمان شما  باشم... دلم برای شما بسیار تنگ شده  دعا بفرمایید  که بشو د... تلویزیون داری؟ فیلم نگاه میکنی؟ به ماهواره نیازی نیست  مگه نه ؟ ...  ول کن نیست ...چرا فکرمیکنه  میتونه منو ببینه؟  چه سنخیتی هست ؟من کجا خطا کردم  ؟ همه اینها هجوم میارم تو ذهنه خسته من  .. میگم : همه اینا بخاطر یه کلامه حاج آقا  الانسان حریص ما منع   شما اینو که بهتر از من میدونید     ...  نفس نفس میزنه  ، چهره اش میاد در نظرم که داره حظ  میبره  حالم بد میشه... دلم میخواد  فحش بکشم بهش   اما صبر میکنم یه درس خوب  لازمه براش   ...   صدای یه زن میاد اون ورخط زودی  لحن حاجی عوض میشه... میگم :چی شد حاج آقا  ؟سلام حاج خانوم را برسونید ! خبر دارن از سفر تبلیغی شما ؟...   دستپاچه میشه ،  نمیدونه چی بگه  ، بد جوری حالش گرفته میشه  بی خداحافظی گوشی را میذاره  ... و من فحش میدم ،تنها فحشی را  که بلدم ، فحش اعظم...   

 

+ نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()