دارم دیوونه میشم به سلامتیت ،به خودم  اومدم  دیدم  بی مقدمه شروع کردم به پیچیدن دلمه برگ مو با برنج باسمتی و گوشت و لپه و روغن زیتون و سبزی های خشک که از ایران آورده بودم ... صدای زویا پیچیده تو خونه و من  دلمه می پیچم .نفهمیدم چی شد ، میدونم نیستی ، میدونم نمیایی پس دارم دیوونه میشم که بعد اون همه حرف وحدیث  با این همه فاصله ، باز به عشق تو دلمه درست میکنم و یه لیوان پر آب پرتقال رقیق شده  میذارم تو فریزر که ترگی بشه وقتی میای آماده باشه ... بعدش یه نگاه به ساعت میکنم ...   گفته بودی بوی دلمه تا اون سر دنیا می رسه  و تو را میکشونه حتی از فرسخ های بسیار دور... خیلی وقته که دیگه حتی آشپزی نمیکنم تا چه برسه به عشق ورزیدن...
ای لعنت به من که از یاد نمی برم ترا ،نه؟

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


زندگی یه رو نداره !

   روی خوشش مال تو که رفتی

       روی ناخوشش مال من که موندم

            هیچ میدونستی ؟ بهت نگفتم هرگز

                          دلم همیشه بچه میخواست ،

                                       دلم میخواست مادر بشم

                                                                  پا گذاشتم رو دلم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


تو ایستگاه ایستادم

   نگاهم سرگردون میشه  بین زمین و آسمان باد تندی میاد و برگهای زرد و نارنجی و قرمز را که روی زمین را پوشانده بود از جا میکنه و تو هوا سرگردون به هر طرف میکشونه ، آسمون ابری و خاکستری  ... دلم تنگ میشه خیلی تنگ، یه قطره  اشک میاد پایین انگار بقیه شون پشت سد ایستاده باشن یکهو می ربزن ...دور می شم از ایستگاه ،کاش  کسی نبینه اشکهامو کاش بارون بیاد شر شر... نداشتن چتر بهونه میشه برای  گم شدن اشکهام تو بارون... 

پ.ن :  با محمد رفتم کوهسار همین سفر آخر بود به ایران  ، سراغت را گرفت، گفتم : بنا گذاشتی که از هم بی خبر باشیم ،من تو یه قطاری بودم که راه  افتاد و اون تو  ایستگاه پیاده شد !! گفت : عجب به هیچ کدومتون نمیاومد اینجوری باشید!
من آخرش نفهمیدم ما چه جوری بودیم...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


علی الحساب کمی به زندگی می چسبم تا ببینیم چی پیش میاد...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


     از اون غروبهای لعنتیه که بد جوری دلت میگیره و میخوای سر بکوبی به دیوار ، حس میکنی خیلی نزدیکته اما داره دور از چشمت دار تماشات میکنه ... میخوای داد بزنی بگی: لعنتی من که دارم ترا تنفس میکنم واسه چی تمومش نمیکنی؟ تا کی آخه سگ مصب ؟ میخندی، نمیخوای گریه هات را ببینه اما اگه این هق هق بی موقع بذاره ... 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


اولش به نظرم یه شوخی رسید نه بیشتر ،مدتی بود که اینجا چیزی نمی نوشتم وبلاگی که من فقط و فقط دلتنگی هامو را رو صفحه هاش رها میکردم ... ببینید که چه پیغامی  دریافت کردم :
 
با سلام
نام وبلاگ شما  در میان وبلاگ های ثبت شده در نظرسنجی بانوان برتر وبلاگستان درج شده است .
بدینوسیله از شما دعوت می شود تا در مراسم تقدیر از وبلاگ نویسان برتر زن نظر سنجی پرشین وبلاگ که با حضور جمع کثیری از وبلاگ نویسان برگزار می شود شرکت نمایید .شایان ذکر است در این مراسم از 100 وبلاگ برتر تقدیر و به 25 وبلاگ اول جایزه اعطا می شود .
جهت کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ دبیرخانه جشن مراجعه فرمایید
با تشکر
نویسنده:
دبیرخانه همایش تقدیر از بانوان وبلاگ نویس

بعدش که به آدرس مراجعه کردم جدی جدی یه خبرهایی هست :

 نتایج نظر سنجی پرشین وبلاگ اعلام شد.در این نظرسنجی  آدرس  ١٠۴٠ وبلاگ وارد شد که ازاین تعداد ١٠٠ وبلاگ بعنوان وبلاگ برتر انتخاب شده اند .

١٠۴٠ وبلاگ! راستش من نمیدونم چندتا وبلاگنویس خانم هست تو این پرشین بلاگ اما اگه کسی میدونه بمن بگه ممنون میشم.
چشن و انتخابات عین خیالمم نیست اما  از دوستی و یا دوستانی که وبلاگ حدیث مهر را هم وارد لیست کردند سپاسگزارم .هر چند که نفر ١٠۴٠ باشم( البته با ارفاغ) دانستن اینکه در این عالم  مجازی دوستی هست که من را بخاطر داشته خیلی خیلی بیشتر از هر جایزه ای شادم کرد خواستم بگم شادی هایتان مضاعف باد ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


شب چون در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت  جوابش کردم...

سر انگشتانت را آرزومی کند روحم....کجایی ؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


عید فطر مبارک

سلام برای عید دیدنی در خونه جدید در خدمتیم. آدرس دادم نشریف بیارید خوشحال میشم از دیدنتون.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


 یه زمانی ییلاق و قشلاق  لذتی داشت برای خودش

اینم ادرس خونه جدید:

http://hadisemehr.wordpress.com 

 با کمال میل در انتظار  شما هستم

شاید  هنوز فرصتی برای نوشیدن یه لیوان چای داغ  را درکنار هم داشته باشیم. 

+ نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


چه مهمانانی بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

 تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوت...

پ.ن: گفته بودم که اینجا  وقت دلتنگی میام ،امروز دلتنگم خیلی دلتنگ،مجبور نیستی بمونی و گوش کنی ...

شبهای جمعه اش  مخصوص  اموات بود مخصوصاً پنجشنبه اول ماه رجب و آخر ماه رمضون  از من میخواست حلوای آرد گندم درست کنم  ، میگفت تو که درست میکنی یه مزه  دیگه داره،با شیطنت میگفتم :اموات بیشتر حال میکنن نه؟ یه  لبخندی میزد میگفت : هر کی طعمش را بچشه میگه خدا رحمت کنه اموات شما را، تو به یاد یکی درست میکنی همه خیرش سر سفره همه مون میاد اون دنیا ، باور داشت  روح عزیزانش که سالها پیش مرده بودن شب جمعه  میان وجلوی خونه چشم انتظار یه احسان اهل خونه هستند ...یادت بخیر مادربرزگ.

+ نوشته شده در پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()