با اینکه اینجا کم میام اما گاهی اساسی دلم هوای این خونه را میکنه ... طاها  اسم این جا را گذاشته خونه سراسر ماتم ! شاید همین جور است  اما من این جا را با تموم غمهاش دوست دارم هر چند محض رضای خاطر یه دوست ،کلی از مطالبش رفته زیر خاک اما باز بوی ترا داره ...میدونی عزیز ،من هر راهی را که بگی رفتم اما لامصب تو از دلم نمیری که ! امشب اومدم همین جا باهات خداحافظی کنم همین جایی که بهت سلام کردم ...همونقدر  سخت بود به همونی سختی روز نخست ...
بهت گفته بودم که وقتش باید برسه تا فراموش کنم ،بالاخره رسید زمانی که باید ...اگه بودی یه دل سیر تو چشات نگاه میکردم و لب بر لبت میذاشتم و بی کلامی ازت جدا می شدم ... اما مدتهاست که نیستی مدتهاست...

پ.ن: هوا طوفانی ، دلم تنگ نیست اصلاً دیگه دلی نیست که تنگ باشه یا گشاد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


وقتی قرار بود نباشی اصلاً برای چی اومدی !؟...

پ.ن : مخاطب و یا مخاطبین خاص نداره اما تو باور نکن...

+ نوشته شده در شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()


دلم برای بغل گرفتن بچه ها تنگ شده برای بوسیدنشون بیشتر.... دلم برای اینکه بهم بگن عمه تنگ شده هر چند که عمه اشون هم نبودم ... دلم برای بوی تن نوزاد های که تو بغل گرفتمشون و اذان واقامه تو گوششون خوندم و اسمشون را برای اولین بار صدا زدم تنگ شده تعدادشون را از یاد بردم اما خودشون را نه...دلم برای کودکی که هرگز زاده نشد تنگ شده ... من اصلاً دلم برای هر بچه تو عالم هست تنگ شده... این سگ مصب بعضی وقت بیشتر از وقتهای دیگه میگیره

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


از فردا سه روز تعطیله ، هنوز دلیلش را نگشتم پیدا کنم باز یه جور فستیوال راه انداختن... ته اش اینه که مست و پاتیل از زیر پنجره اتاقم میخوان رد بشن و من تا صبح خواب نخواهم داشت ...
همین چند ساعت پیش بود تو آزمایشگاه خم شدم از یخچال یه ظرفی را در بیارم دیگه نتونستم از جام تکون بخورم ... حتما عصبیه باز ... دلم نمیخواست تنها باشم، این هفته دلم نمیخواست ، اصلاً هیچ وقت دلم نخواست ... اگر الان تهران بودم سوار ماشین میشدم و میزدم به جاده ...  حتماً چون شب جمعه بود اول میرفتم سراغ مادر بزرگ و بعدشم یه سلامی به احمد میدادم ... چرا من امروز این قدر دلم هوای خونه را کرد ؟ شاید یکی اونجا یادم کرده باز ؟

 این شهر اصلاْ ایرانی نیست ،اگر هم باشن آخر هفته ها اینجا نیستند ،دلم برای فارسی حرف زدن لک زده...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()


خبر میدهندکه کسی میاد

دلخوش میکنی به آمدنش

خنده میاد تا بر لبانت بنشیند

خبر دهنده ای می رسد از راه

بانگ میزند چه نشسته ای

که آشنای از میان جمع رفت 

 میمانی میان برزخ اشک و خنده ...

 

+ نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()