از زور عصبانيت داشت می ترکيد ...

 ـ آخه يکی نيست به من بگه خره تا کی ميخوای خر بمونی ؟

ـ بلا نسبت ...

ـچی بلا نسبت خره ؟ يا من ؟

ـ آخه چی بهت بگم ...

ـ هيچی نگو ... (به تندی دنده رو عوض ميکنه و گاز ميده ) ديگه خسته شدم چرا هر که بمن ميرسه  اين طوری از آب در مياد ... چرا من بايد هميشه حاشيه زندگی اين و اون باشم مگه من ...

آخه يه چيزی بگو .. نه نگو اصلا ْ گور پدر همه شون ...

  خدا پدر حاجی رو بيامرزه  تو عمرش يه حرف زد تاريخی و موندنی ...می گفت :

مردها هر چی که سخت تر کسی رو بدست  بيارند بيشتر مراقبند تا از دست ندنش..

 حتی اگه طرفشون ...

راست می گفت نه ؟

 تا کی اين زندگی کوفتی ميخواد  منو با خودش بکشونه ؟

اين خدای شما هم يه چيزش ميشه اون موقع که کمی خوب بودم ...آدم بودم ... منو نبرد.. اين قدر طولش داد تا بشم اين کوفتی که می بينی ...

ديگه دلم به چی خوش باشه ؟

مونده بودم چی بگم ... راستش حرفی نداشتم ...خواستم دلداری بدم ولی چی دل سوخته و غرور جريحه دارشو می تونست تسکين بده ...  سکوت کردم و ازش جدا شدم ... شب که بهش زنگ زدم تلفن اش روی پيغام گير بود: زير نور مهتاب دراز کشيدم  و منتظرت نيستم تا برگردی ...هر جهنمی که ميخوای برو ... من  تو بهشت خدا به بهترينی که او برام بفرسته شکر ميکنم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()