اين روزا توی خونه تنها که ميشم ( نه اين که هميشه تنها نيستم!!!!!) شروع ميکنم به قدم زدن و فکر کردن ... شايد يک و بعضعاْ دو ساعت خوب آخرش هم سرگيجه می گيرم چون خونه ام کوچيکه !!!!  چهار تا پنجره رو به کوچه و خيابون که می تونم زاغ سياه خيلی ها رو چوب بزنم اما احتياجی به اين کار هم نيست کافی در خونه رو باز کنم يا چراغم روشن باشه تا يکی از همسايه ها بياد و به هوای درد دل کردن اخبار همه رو بريزه رو دايره!!!!!!!!!!

مرد همسايه طبقه اول که تنها زندگی ميکنه خانم مياره تو خونه اش ..

خانم همسايه طبقه اول که تازه اومده به يکی گفته ازدواج نکرده به ديگری گفته شوهرم خارجه و....

تو همون طبقه برای فرار از شارژ يه خانواده شش نفره خودشونو سه نفره جا زدن...ولی بازم حاضر نيستند شارژ بدن

طبقه دوم کمی امروزی ترند ... هم مجرداش هم متاهل ها ...

 به سوم که ميرسه تارکه دنياشون منم بقيه  عروس داماد هايی که هنوز طعم شيرين  ماه عسلشون يادشون نرفته و معقول دارن زندگی ميکنن .. ( عروس خانم ها هر وقت به مشکلی در آشپزی بر ميخورن ميان سراغم )...

به چهارم و پنجم که برسيم نگو و نپرس که چه شير تو شيری!!!!!!!

برای همين ميخوام فرار کنم ..

اما آسمون همه جا همين رنگه مگه نه ؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()