بعد از سه هفته مرخصی رفته بودم تا تکليف کارمو با رئیس مشخص کنم که باز طبق معمول عصبانی ام کرد يکسال گذشته ...  يکسال ... يک عمر بطالت ... ومن هنوز ... داشتم آخرين حرفها رو در حال بيرون از اتاقش ميزدم که تا رو برگردوندم با يه جفت چشم پر از اشتياق و يه دنيا لبخند روی چهره ای پير و خسته رو به رو شدم ... خدای من محسن بود  يه برادر...يه دوست...  يه عاشق  که پنج سال  از رفتنش گذشته بود و من فکر نمی کردم اونقدر زنده بمونم که يه روزی دوباره ببينمش ... اما موندم پوست انداختم و با گذر هر سال من پير شدم... رنگ باختم .... فرياد زدم ... شکستم توی تنهايی بدون دستی نوازشگر سوختم تمام شمع ها تموم شد اما اين شب بود که تمومی نداشت شبهای طولانی  ... ديگه حتی منتظر کسی هم نبودم می فهمی ... اون برگشته اما ديگه ... حتی خودم هم اين ياسمين رو نمی شناسم متعجبم اون چطور شناخت ... رنگم پريد و قلبم لرزيد ... لبم کبود شد ... هفده سال گذشته هنوز هم همون شوق تو چشماش بود ولی من ...

 گفته بودم امروز يه يه روز ديگه است امروز صبح با خودم و به عزيز نازنين گفته بودم ...

 يه روز که منو با کله پرت کرد توی گذشته ام مثل اينکه يه ميت رو نقش زمين کرده باشند تکه پاره های خودمو ديدم بين آدمايی که يه روز حتی احتمال نمی دادم باهاشون هم کلام بشم تا چه برسه به ... ولی عجب جون سختی بودم من ... که موندم به هر قيمت گندی بود موندم  ...

 آخه يکی نيست به اين خدا بگه اگه ريگی به کفشت نيست آدمی مثل منو تا امروز نگه ميداری  که چی ؟

 آخه منو با گذشته روبرو ميکنی کی چی ؟ نميگی حالم بهم ميخوره نميگی بيشتر داغون ميشم نميگی آرزوی مرگ ميکنم ...

+ نوشته شده در شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()