دلم که شکست

    نه تونستم داد بزنم

   نه گریه کنم و نه چیزی رو بشکنم ....

 یه وقت به خودم اومدم گفتم یه وقتی یه جای می نوشتم و آروم می شدم

اما یادم نمیاومد کجا ...حالا اینجام مثل همه مواقع دلتنگی ...

 کاش میشد بگم که بد کردی

حداقل  الان وقتش نبود  میذاشتی برم بعد ...

  نیمه شب ها بلند میشم نه می تونم نفرینت کنم و نه اینکه ناله بزنم

 لامصب کاش دوستت نداشتم

 کاش بهت انس نگرفته

 کاش تو پوست و استخونم گم نبودی

 بی انصاف آخه برای یه بار هم که شده با خودت نگفتی من چی میشم ؟

نمی تونم داد بزنم ...

گریه هم که آرومم نمیکنه... یکی هم نیست بگه برو بمیر تو که از اول همه چیز رو میدونستی

حالا چه مرگته...

  

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()