بارون میزد به شیشه که از خواب بيدار شدم  ، سر سجاده که نشستم  به خدا گفتم و تموم فرشته های عرش را شاهد گرفتم  که من  ميخوام بنده خدا بمونم ، ميخوام که منو جای ديگه  حواله نکنه ، برای هزارمین بار تکرار کردم که هر چی میخوام از خودش میخوام .... یه وقت بخودم اومدم دیدم همش در حال خواستنم ... از خودم خسته شدم ، دویدم زیر بارون خیس شدم خیس خیس خیس ... من زیادی خواه شدم اما از دریای لطف اون که چیزی کم نمیشه اگه گوشه چشمی ... میشه ؟

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()