از شیشه عرق کرده  اتاقم سرک کشیدم  ... چه برفی !کمی بعد اذان صبح ... هنوز   تو کش و قوس این بودم که چکار کنم  برای رفتن بیرون ؟که صدای  پای پدر و بوی نون داغ ... وسوسه شدم و کمی مهربون قاطیش که شد منو کشوند   سر سفره  پدر ...مادر م  با یه لیوان چای داغ  و یه دنیا مهربونی تو نگاه نگرونش  دلم لرزید ... یاد یه ماه پیش اوفتادم  ... و ناگهان چه زود دیر میشه .... شاید این آخرین روز برفی باشه که می تونم کنار اونها باشم ... شاید یه سفر ، یه سفر دور و داراز ... نمی دونم  و شاید نمی خوام بهش فکر کنم ... راهی که هر روز 20 دقیقه ای می اومدم سرکار 3 ساعت طول کشید ... حرص و جوشی در کار نبود امروز فقط دلم میخواد همه چیزهی اطرفمو تماشا کنم ، بدون اون که نگران فردایی باشم که هنوز نیومده و معلوم نیست که بیاد .
میدونی یاد روزهایی اوفتادم که 10-11 ساله بودم برف سنگین تر بود  و شاید هم جثه من کوچیک ... پا تو برف که میذاشتم  تا زانو فرو می رفتم  بعضی وقتها تا برسم خونه خسته میشدم دلم میخواستم تو همون برفها بخوام  ... خونه مون اون وقتها هنوز کاملاً تو شهر نبود ( تو حاشیه بودیم  ،مثل بقیه عمر که به حاشیه نشینی گذشت...)  صدای زوزه که می اومد می ترسیدم و  سعی میکردم تندتر راه برم اما قد من کوتاه بود و برف زیاد ....  میخوام امروز اگه بذارن ( حتی اگه نذارن ) با همه مهربون باشم  ..    تو این یرف قشنگه که نمیشه نا مهربون بود ..
هر چند که خیلی از بچه ها و آدم بزرگا کفشهای پاره به پا دارن که و تو سرما انگشت هاشون خیس و یخ کرده...
هر چند که خیلی سفره ها خالی و بعضی شکم ها  اونقدر سیر که ...
هر چند که کسی نیست که تنهایی آدمهایی که می شناسم پر کنه و دست نوازشی به سر  بچه  های یتیم شون بکشه ...
هر چند که کاری از دستم بر نمیاد ... اما دلم میخواد لااقل مهربون باشم ...
 بیا و تو  هم مهربون باش، سری بزن ،حالی بپرس   کمی دلجویی از تو کم نمی کنه که  بسه انتظار ، انتظار جمعه که بیایی ... انتظار این که دست به سر بعضی ها بکشی ... انتظار  نرگس هایی که گل کنن ... و عالم از اونا مست بشن ...  میشه امروز تو هم کمی مهربونی کنی ؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()