يک شب دلم خواهد که مهمانت کنم

  از ديده بيگانه پنهانت کنم

 نازت کشم  مستت کنم و مست و غزل خوانت کنم

همساز دل هم راز دل همصحبت جانت کنم

 نغمه برآرم از سازی/  مستانه  خوانم آوازی/  در گوش تو گويم رازی  

يک شب دلم خواهد که مهمانت کنم

  از ديده بيگانه پنهانت کنم

 چه می شود باری  که از سر ياری قدم تو بگذاری به ديده من دیده به ره دارم بيا تو ای يار رميده من  

 از دل بر آرم آ هی   ................................................

 شمعی روشن خواهم کرد و دست بر شعله اش... تا بسوزم و درد اين سوختن را تو به بوسه ای  دوا کنی .

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۳ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()