یه  زنگ می زنم  به مامان و می توانم از پشت تلفن چروک چهره اش را ببینم و چهره ای که آرام پر ازغم می شود و       مر ا غمگین میکند         مادر موقع خداحافظی  مثل یک مرد مقاومت کرد . گریه نکرد . داد نزد ، چیزی را نشکست .مادر پیر شد و من حواسم به سفیدی موهایش نبود .
           توی این ماههای آخر مادر را می دیدم که پیر می شود. وقتی فهمید می خواهم بروم با چشمان نا باور نگاهم کرد و هیچ نگفت شاید نمی خواست باور کند .
            می دانست تصمیمم عوض نمی شود . توی فرودگاه مقاومت کرد . گریه نکرد  اما بغضی  داشت که  که من نمی خواستم ببینم ... پیر شد و من حواسم      به سفیدی موهایش بود .
             حالا مامان  دوست داشتنی من ،وقتی زنگ میزنم . بغضش می شکند و دلم می لرزد . می گویم : « من خوبم مامان همه چیز مرتبه . به خدا همه چیز  مرتبه . نگران نباش » ...  و فقط ازمن میخواهد خوب درس بخوانم  و سربلند برگردم .... رد اشک را می بینم از    گونه هایش می آید پایین و می چکد روی دستش و من حواسم به سفیدی موهایش هست ... اشکهایش بهایی سنگین است  برای این جدایی و  من از خودم خجالت می کشم ...
         با خودم فکر می کنم : آن جا شب است . بابا نیامده و مامان  منتظر است از بس تمام عمر انتظار کشیده خسته  است... . دارم توی ذهنم خانه را مجسم می سازم آشپرخانه ، اتاق ها ، اتاق  من و آن خانه را        می بینم که هست ، با تمام خاطرات خوب و قشنگش و حتی تلخ ومن که نیستم . من که دورم . انگار هیچ وقت نبوده ام ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()