دو هفته بود آخر هفته ها بیرون نمی رفتم از خونه

    آخرین بار که رفتم هوا آفتابی بود  و من سرمست خبر اومدن یار   و دل خوش به نزدیکی وصال ... همه    چیز زیبا بود  که یه سگ بزرگ به طرفم حمله کرد یادمه داد  زدم ولی فایده نداشت  به صدای صاحبش هم  که   گوش نمی داد و من خیلی ترسیده بود م... چقدر طول کشید یادم نیست... اما  بعدش نشستم کنار اسکله کلی گریه کردم  ...بغض ترکیده من  و صدای موج... دیگه آخر هفته ها  جای من پشت پنجره بود  و بارونی که به شیشه میزد  همدم  دلتنگی عصرهای  جمعه و شنبه و یکشنبه...

تا  مسافری    که چشم به راه آمدنش بودم رسید... یه آخر هفته  بود  و هوا سرد    که ما    دل سپردیم به باد بهار و  رفتیم کنار ساحل ... دیگه نمی ترسیدم اما جرات نکردم سر بذارم روی  شانه هایش  ... ترسیدم از روزی که نباشد  و من بیشتر دلتنگی کنم... خواستم بگم دوستش دارم  اما  نتونستم ...    خواستم حس کنم که زندگی   میکنم  حتی برای یکی دو روز     ...ولی گند زدم   .نشد بگم  که نمیخوام بره  و من چشم انتظار اومدنش باشم  تا وقتی  دیگه ... دلم شکست و دلش را شکستم تا جدایی آسان گشت...

دو هفته گذشت...امروزهوا  آفتابی  بود و کمی بهاری و من  رفتم  کنار ساحل کمی قدم زدم ً   شانه ای بود اما   مال من نبود...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()