برای خودم نرگس می خرم
اما نرگس های اینجا عطری ندارن...

زمستون بود محسن میدونست که من عاشق نرگس ام 
منتظرش بودم که بیاد با هم قرار داشتیم ،من از رانندگی تو سرازیری یخ زده می ترسیدم  و اون همیشه به من خندید که خوبه حداقل چیزی هست که تو ازش بترسی و منو یاد کنی...

از راه که رسید  داشتم  مرضیه گوش میکردم با یه بغل  پراز نرگس اومد ،

خندیدم و گفتم :شغل جدید مبارکه ! سر کدوم چهار راه ؟ ارزون بده  مشتری میشم بخدا ..

آهی کشید و گفت : کاش خریدار دلم میشدی و نرگس ها را داد بدستم.. 

گفتم : آخه من با این همه نرگس که از هوش می رم بچه !

گفته باشم اگه بعد از این برام نخری دلخور  میشم !

اشک که اومد تو چشماش  نتونست چیزی بگه

-گریه نداره بابا  نخری خودم میخرم...گفت : میخری؟ قول بده که میخری..

 و من سر مست نرگس ها شدم و گفتم: به نرگس های که دارم قسم ،میخرم ..

 و اون تموم راه را آه می کشید...

  محسن کاش بدونی

نرگس ها اینجا عطر ندارن

 من برای دل غمگینت تا عمر هست پشیمونم ...

  ۱۷ سال گذشت و من هر سال اولین نرگس هایی را که می بینم میخرم

اما نرگس ها عطر ندارن

و من تا عمر هست شرمنده  قلب عاشقت هستم...

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()