رقصی ميانه ميدانم آرزوست ....

هلهله شادی که تو هر مجلسي می پيچيد،همون وقتی که کوچيک و بزرگ  به پای کوبی مشغول می شدند، مريم در گوشه ای تنها می نشست سکوت همدمش بود و گهگاهی هم پيرزنهای  فاميل که هوای اونو داشتن  ، مريم پير نبود... نه اون خيلی هم جوون بود  احساسش کمرنگتر از بقيه نبود که شايد خيلی پررنگتر......... ،  اما تنها رنگی که  اون سالها ديده بود فقط و فقط رنگ خدا بود و بس، سياهی يا سفيدی  نمی دونم...

هر چی بود   اين آخری ها بوی عشق و عاشقی که بهش اضافه شد سکوت مريم منه بيچاره رو ديوونه می کرد. شب اعلام عاشقی به عباس که يادتون نرفته!!!  ، مثل هر سال رفتم  روی پله های حياط  و دور از همه تمام عقده های دلم رو ريختم تو اشکهام........ و ياد مادر بزرگم که سالهاست که رفته و اون جمله هميشگی اش که " من  دل نگران مي ميرم  دل نگران تو ... آخه چرا سر و سامان به زندگيت نمی دی ...."  و لی مادر جون  ميدونی   اگه بودی  می ديدی غمی که در  پشت چشمهای بسته مريم قايم شده دردناکتر از همه بی سرو سامانی های منه ...

هيچکس برای اون حقی قائل نمی شه  حق خنديدن ، حق شاد بودن ، .... تا چه برسه به  عاشق شدن ، اون هم دلش می خواد عاشقانه برقصه  ،برای دلِ خودش، همون طوری که من... 

 

+ نوشته شده در جمعه ۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()