کجاست دستانی که به نوازشی آرام

 در گیسوانم بلغزد و مرا از خود برهاند 

 بی پروا در آغوش  شبی تب دار

در پی آنم که لحظه ای از پی تمنایی نرود این روح تشنه

هیچ کس زن بودنم را بیاد ندارد

ومن هنوز  بیاد دارم لحظه ای را که مرا از من ربود 

 زیباترین جامه ام را به تن کردم

 خود  را آراستم و عطری که دوست می دارم ...

شمعی روشن ، و نوای دلنشین موسیقی

تنی تب دار ، جامی پر عطش

 و هیچ کس زن بودنم را بیاد نمی آرد...

 گدایی نمی کنم مهربانی را

حسرت نمی کشم زندگانی  را

 دیگرحتی افسوس نمی برم که بیاد نداری

زمانی  نه چندان دور ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()