دیروز تموم ساعات را   خودموم مشغول کار  کردم اما به محض رسیدن خونه  باز همه چیزهایی که نمی خواستم ریخت تو دلم...

دلم میخواست  کسی کنارم بود و  تنها نمی بودم ،عقربه های ساعت خیال تکون خوردن نداشت  اونقدر کند جلو میرفت که بیشتر کلافه ام می کرد...

شانه هام بد جوری خسته  است اگه منیر بود حتماً با اولین ماساژ  زیر دستش ولو میشدم و اون مثل همیشه می گفت خاک تو سرت ظریفت نداری تا بهت دست بزنن وا میری ... اما نمی دونست همه اونهایی که منو میشتاسن هیچ وفت به ذهنشون هم نمیآرن که می تون  این دیوار  سخت را براحتی بشکنن  حتی شاید   نمی دون  چه نازک شیشه  غرورمن..

نه خیال نداره بگذره این ثانیه های سخت ...

همه می گفتن : باید بری ،باید هر چه زودتر بری تا دیر نشده !!

بیشتر از همه تو میگفتی فاطی یادته ؟

پارسال همین ایام بود یادته چند شبی بود که با هم میرفتیم بام تهرون و من برات حرف می زدم از همه چیزهایی که مجبور بودم باهاشون دست و پنجه نرم کنم ... یادته بهت گفتم : خیلی دلم میخواد یه بچه یتیم را به فرزند خواندگی بگیرم  اما قانون اجازه نمی ده !!  یادته گفتی : بگرد راهشو پیدا کن  و همه راههای ممکن با هم مرور کردم آخرش گفتی اینجوری نمیشه تو باید بری ،سهم تو از زندگی این نیست که تنها بمونی !!!

من اومدم اما هیچ چی عوض نشده وسهم من همونی بود که بود ....

من هنوز حتی اینجا هم برام خیلی سخته بنویسم که چقدر دلم میخواد که یه کسی محکم بغلم کنه و من  بگم ترا  به مقدسات منو رها نکن !!!

من هنوز اون غرور لعنتی با خودم یدک میکشم  هر چند تو اونو شکستی اش...  اسمتو نمی برم ... شاید تو اینجوری کمتر رنج بکشی ... دیدم که نوشتی میخوای نفرینم کنی !! چرا که سالها طول کشید
تا توانستی این آتش شرر بار را که ترا می سوخت
در درونت پنهان کنی
 تا زیر خاکستری پنهان کنی تا مانند دیگران زندگی کنی
اما من آمدم
 نوشتی :تو آمدی بی پروا مرا با خود رها کردی
و من فهمیدم
این آتش همانی است که مرا می سوزاند
خاموش نیست
پنهان است
 شاید بگی اینها برای من ننوشتی !!

اما من باور نمی کنم چرا که همه اینها را چندین بار به من  گفتی و مثل همیشه بیاد نداری مهمترین حرفایت  را به هنگام  سرخوشی ...

 هیچ کس اونده ما را دید؟نه..

 گاه بر حافظ تفال میزنم...

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم   خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...

نمی گذرد این ثانیه های سخت ...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()