بارون تندی باریدن گرفت

   روسری  من خیس بود 

 تا اومدم بگم برگردیم  من خیس شدم

باد تندی اومد و کاملاً اوضاع تغییر کرد

باد داشت همه چی را با خودش می برد!!!

 نشستیم روی نیمکت کنار رود 

نگاهی کرد و گفت : impossible

پرسیدم : what is imposible ?

 گفت : you!!!!

 کمی ساکت شدم  ، نمی دونست  که چرا این کلمه یه دفعه به ذهنش  اومده  ولی من  میدونستم  که چه  کلمه ای بجایی بکار برده!!

 آره  همینه  من برای  اون غیرممکن هستم ... گفتم :

..     yes , you are right , I am impossible for you

و نوبت او  بود که ساکت بشه ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()