خواب بودم

گرمای وجودی را حس کردم

و تنم که بشتر از هر زمان داغ بود

لبی  لبانم را  بهم دوخته بود

دیگر خواب نبودم !

اتاقم تاریکتر از هر شب دیگر

ومردی که مرا مهربان در آغوش گرفته

بیاد داشتم که تمامی درها را شب بسته بودم

چگونه آمده بود داخل خانه ؟

ترسیده بودم دیگر خواب نبود !

خواستم خود را رها کنم و یا فریادی بزنم

اما امکانش نبود...

ندایی از میان لبانی که لبانم را بهم دوخته بود  به درونم ریخت

بگو خداحافظ زندگی  وقت رفتن است!!!

 بگو که وقتی نمانده است!

ترسیده بودم خیلی ترسیده بودم دیگر خواب نبود!

تمامی  ترسم را در  لحطه ای ریختم

که فریادی شد  و مرا  از او جدا کرد ...

 من در بیداری  شبی که گذشت فرشته مرگ را دیدم  که لب بر لب من گذاشته بود...

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()