چشمانم را نبستم در تاریکی شب

تا به خاطر بسپار م آخرین ثانیه های زندگی نیم روزه خویش

آرامشی که  می برد مرا به سفر خوابی  در آغوشی  ، بی هم آغوشی

_ امشب با شبهای دیگه فرق داری ، چرا؟

_ نمیدونم.

_ بمون  نمی گم برای همیشه اما امشب  را از من  دریغ نکن ،بمان .

_باید بروم ،تو نمیدونی من باید برم.

_ چرا؟ آرامش عجیبی  دارم   دلم نمی خواد بری بمان، دستم را گرفت  ،بگو چرا؟

رها شدم ، سر گذاشتم روی سینه اش به همین سادگی ...

_  دلم میخواد برقصم ...

_ اما  من تا بحال نرقصیدم!

_ پس همیشه به یاد خواهی داشت نیمه شبی را که اولین بار رقصیدی با دخترکی که حق خود را از زندگی گرفت حتی برای ساعتی ...

_ می مانم ، اما بگو امشب چرا با هر شب دیگه فرق داری؟

_پر از زندگی هستم ؛همین

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()