شده تا حالا دلت برای مرده ها بیشتر از زنده ها تنگ باشه ؟  دلت بخواد فرسنگها راه رو بکوبی بری تا دست  بکشی به خاک سردی که اونها را در برگرفته ؟ دلت بخواد داد بزنی بگی  که شرمنده ای که نتونستی به خوبی که اونا فکر می کردن بمونی  ،

بگی خجالت میکشی حتی به خاک نگاه کنی ؟

حس کنی حتی از خاکم هم کمتری!شده تا حالا حس کنی میترسی تو آینه نگاه  کنی مبادا چشمت بیافته تو چشم خودت و اونوفت شرمنده خودت هم باشی ؟

 از اینکه نه بدرد خودت میخوری ونه هیچ کس دیگه عقت بگیره ؟

بگی که چقدر دلت میخواست تو همون لحظه های قشنگ خوب بودن بمونی و بمیری  ،  یا اینکه بخوای خاکها را کنار بزنی و یکی یکیشون رو بغل کنی   و دل تنگت رو به محبت  اونا آروم کنی ؟

 دلکم ، دل بیچاره من  چه گرفته ای امشب !!!

 کجاست اون دیواری که سر گذاشتی و بغضت ترکید؟

کجاست اون دری که بارها به گدایی رفته ؟

راه گم کردی دلکم ؟بیراهه زدی مگه  ؟

 حالا  دیگه نه روی رفتن داری نه  پای که تو رو یاری کنه ...

خاک سرد هم تو رو جواب کرد مگه نه؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()