یه خونه داشتم  کوچک و دوست داشتنی ... تنها جایی بود که آرامشم بیشتر از تنهایی هام خودشو نشون میداد.. ۵ سال بود گه گذر زمان حس نمیکردم به فکر این نبودم که هر روز که می ره عمری که بر نمیگرده ... کلی پنجره داشت خونه اما پرده هاش کشیده بود اغلب  ...

یادته

اولین بار که همدیگر را دیدیم حالمون از هم بهم خورده بود ... دو سال گذشته بوداز اون موقع که دوباره دیدمت  گفتی : خیلی فرق کردی !!! گفتم: چطور  ؟مریضی لاغرم کرده ؟  اولین روز بود بعد ماهها که از بستر در اومده بودم بیرون...

گفتی : نه ،انگار یکی یه مشت محکم زده تو روحت ... حق با تو بود مثل همیشه.

 گفتی : چی دلت میخواد ؟ گفتم :  دلم میخواد برم بیرون شهر ... دیگه ؟ موزیک... بعدش هم کلی خندیدیم  چون همه جوره اش را داشتی تو بساطتت ...

گفتی : خب دیگه چی دلت میخواد ؟ گفتم دلم میخواد  برم تو خونه خودم  اما نه پرده داره  نه اجاق گاز نصب شده ... و تو  گفتی این که دیگه اصلاً کاری نداره ...  بعدش بالای کوهسار تو اون سکوت  که تموم شهر زیر پاهامون بود من  آروم بودم خیلی آروم..

یادته  فردای اون روز، اجاق را راه انداختی و چوب پرده را با چه سختی نصب کردی تو سقف سفالی !!! و من اولین غذا را برای تو درست کردم  ...اول تابستون بود ... رو زمین نشسته بودیم...

قشنگترین قسمت خونه همون جایی بود که تو  روز اول نشستی  ... تابستونها باد کولر  میزد درست همون جا و زمستونها لوله شوفاژ هم از همونجا رد میشد ...  و من  همیشه خودمو ول میکردم  رو  اون یه تیکه زمین ... هیچ جای دیگه اون حال را نمی داد ، کولر و شوفاژ بهانه بود...

من هر روز عصر خسته از روزمره گی ها  از دست هر چی که اذیتم میکرد فرار میکردم  تو اون خونه ... 

 بنا نبود اما یه باره  اومدی تو خونه دلم  و بعدش   تو رفتی و من موندم ...  آروم بودم خیلی آروم  من  اون خونه را به خاطر آرامشی که داشت خیلی دوست داشتم... توهم اون جا را دوست داشتی  به اندازه من ...

نگران بودی ،بارها گفته بودی :   یه روزی خیلی تنها میشی یه فکری بکن تا دیر نشده ... من نمیخواستم به دیر شدن ها فکر کنم...

 پارسال بود همین موقع بود تیر ماه  همین روز بود که  آخرین غذا را برای تو  درست کردم تو اون خونه ،دلمه برگ مو  با برگهایی که دست چین کرده بودم از باغچه خونه پدری  و به شوقی پیچیده بودم اونها رو...  خوشبختی  همین بود برای من ، من بیشتر شو نمی خواستم که ...

 تا اون اتفاق لعنتی افتاد ، و من آرزوی مرگ کردم ...من از ته دل آرزوی مرگ کردم ... دیگه آرامش نداشتم ... باید دل می کندم  از اون تیکه زمین که تو روز اول نشسته بودی و من هر روز ولو میشدم اونجا...

و این شد که بعد اون هیچ و قت حس نکردم ،حسی را که تو اون خونه کوچیک دوست داشتنی بود...

آواره بودم تا امروز   آواره ای که نه دل  داشت نه خونه و نه یادت بود که آرومش کنه ...

 دیروز رفتم زیر بارون خیس شدم ،خیس خیس خیس   اما یادت شسته نشد که نشد  که نشد  و  زمان هم مرهمی نبود به سال صفر...

دیشب به یوسف گفتم  : دلم میخواد قالب عوض کنم ... دلم میخواد موزیک گوش کتم و اون میدونی چی گفت  ؟

 گفت :چی دلت میخواد ؟  بگواصلاْ همین الان  درستش میکنم ...و بعدش  کاری کرد که من همین جا، تو همین صفحه،   حس کردم  باز تو همون خونه هستم ، رو همون سرامیک  خودمو رها کردم و  منو برد تو یاد  شبهایی که شمع روشن میکردم و تو دقیقه نود  می رسیدی به داد دلم و  من  از خوشبختی  سرمست میشدم  که تو رو توی دلم  صدا کردم  و تو از اون سر دنیا شنیدی  و بهم زنک زدی ... 

 میدونی یوسف  مردیه از ولایت عشق مثل خودت ؟

 حالا  من باز یه خونه دارم کوچیک  ودوست داشتنی و یه پنجره که نور مهتاب ازش سرک میکشه  تو

و نوایی  که منو میبره با خودش...

 و من  همه این خوشبختی رو مدیون مردانی هستم که  از ولایت عشق اند:

                        تو ،

                                     یوسف 

                                      و  مسعود  که  یادم آورد من به نوشتن آروم میشم

                                                                                                روز هرسه  تون مبارک 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()