خوب من

نیستی، نبودی ،  مثل همیشه، اما بودنت همیشه آرزوم بوده ،
 بودنت نه برای من
  ،  فقط برای این که باشی  و من بدونم که هستی و یه جایی  دیگه عالم داری نفس میکشی و من هر نفس ترا شمارش میکنم و نفسم  به شماره بعدی بند میشه ...کاش میشد تو هوایی که تو نفس میکشی نفس کشید  ...
ولی فاصله ها امان از این فاصله ها
که منو هرگز رها نکرد نه اون موقع که خواستی  بی پروایی ها ی منو ببینی
و نه شبی که من  بی آنکه تو بخواهی و خودم بخوام رها شدم از غرورم
خیلی چیزا خاطره شد …عنصری  
،چشمام  ، لباس آبی و شونه های برهنه ام و دستای گرم تو
و تو نمی دونستی چه آتشی زیر خاکستر سالها تعصب  وغرور  پنهان شده تو این دل
 نازک من...
بین دو پرواز و یه دیدار
  کوتاه  چند دقیقه ای  تکرار ناپذیر  یادته؟
و من به همه اینا دل بسته بودم
یه چیزی بگو که بدونم هستی
صدات میاد بی صدا  میگی  : هستم
خواستی برم ،رفتم ... اما نشد
من رفتم توخواستی ومن رفتم
تجربه کردم ،دل سپردم  ،اما نشد
من گشتم پی

 هر تکه وجود تو ،وجود خودم ، تکه خالی از وجودم

و دروغ نگفنم نه به خودم
و نه به تو...
 خوش انصاف تو حتی منو از اینکه بهت فکر کنم محروم کردی!!!

میشد خیلی قشنگتر از این ها  خدا حافظی کرد ...  میدونی هرگز  به خدا حافظی با تو فکر نکرده بودم ... من برای تو انتظار پشت در بسته خونه بودم  که هر وقت بیای آهسته و نرم به روی تو باز بشه ...و خنکای دل ...

یه چیزی بگو که بدونم هستی ....صدات میاد بی صدا  میگی  : نیستم  اما تو باور نکن ...

گفته بودی همیشه یه قدم عقب می مونی  هر چی من بخوام  همون ...ولی من که  فاصله نخواستم ... من حتی ترا از تو نخواستم!!!

قرار نبود بگی دوستم داری ولی گفتی... بارها گفتی ومن  با هر بار  گفتن تو بیشتر بی پروا شدم و روزی که روحم برهنه شد و  هیچ حجابی نموند بین ما   ،خواستی که برم !

 اما این بار تو زودتر رفتی...

  من میخوام رها کنم این انتظار را ... میدونم که الان میگی همینه همین یه کار را بکن ...  اما میدونی ته دلم میگه هنوز وقتش نرسیده  از تو  دل بکنم  دلم میخواد این یه بار رو به خودم دروغ بگم...

 وقتی رفتی  ،   تکه خالی وجودم را دیدم  واضح تر از هر وقت دیگه   ...

هر بار با خودم میگم باید می رفت ، دلم زودی میگه چرا؟ تو هیچ وفت هیچی ازش نخواستی حتی خودش را ! پس چرا باید می رفت و  ترا با این حسرت رها میکرد؟و من جوابی برای این دل وامونده ندارم...

از بس چشام دنبال تو میگرده  کلافه شدم ...

 احمقانه نیست ، من یکشنبه شب روی چمن های کنار برج ایفل زانو به  بغل نشسته ام و به تویی که هرگز نبودی آهسته وبی صدا گفتم : سلام خوبه اومدی من از این همه انتظار خسته ام و تو با همون چشام های مهربونت گفتی : دیدی که اومدم و محکم منو به خودت چسبوندی و من صدای قلبت را می شنیدم  که دیگه دروغ نمیگه نه به خودش نه به من...

 

 

                                            بر می گردم....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()