فقط با اونهایی که دوست داشتم تماس گرفتم تا ببینمشون شاید چون دلم میخواست یه تصویر قشنگ از همه تو ذهنم داشته باشم مثل یه عکس یادگاری که سالها نگاهش میکنی و هر بار لبخندی رو لبهات نقش می بنده و شاید یه جور خداحافظی باشه که قبلاً توان اون نداشتم هر چی هست دارم حس بودن را سر می کشم ... ثانیه ها مثل چی میگذره و من ازش جا می مونم ، چقدر بی رحمانه کوتاهند این لحظه ها ... کاش فرصت بیشتری بود اما نیست... بعضی ها را دلم میخواد محکم بغل کنم اما می ترسم فکر کنن دیوونه شدم... کاش اونها هم میدونستن که این آخر باره که همدیگر را میبینیم... و کاش من نمی دونستم که آخرین بار یعنی چی !!! اما چه میشه کرد ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()