شب تاریکه اما خیلی تاریک

و گرمایی که تنم را می سوزونه

ناخنی می کشم به آهستگی

بر روی پوستم و گرما بی طاقتم می کنه

آبی خنک هم چاره تشنگی ام نیست

به سراغ آینه می رم، رنگ چشام روشن تر از همیشه

و موهایی که لخت بر روی گردنم ریخته

سنگین نیست دیگر اما سنگینی میکنه بر خستگی من

 نرمتر از هر وقت دیگه بین انگشتام گم میشه تارهای نازکش

وقتش رسیده  ...

چشمامو نمی بندم و تیغ راه خودشو پیدا میکنه

تارهای نازک خیالم به زمین می ریزه

انگشتانم لمس نمیکنه لطافت موهایی که به رنگ چشام بود

شب تاریکه خیلی تاریک و  تنم هنوز داغ ...

عطش

و چشمانی که هنوز به رنگی روشن است...

+ نوشته شده در جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()