خدا ،خدای من،

 نه دعوا دارم نه گله

نمیخوام ازت بترسم ،میخوام  که دوستت داشته باشم

 اگه میام سراغت به شکرانه این نباشه که از بلای بدتر حفظم کردی

پارسال همین موقع بود یادته ، حتماً یادته سر سجاده نشسته بودم

دلم شسکسته بود از ... اشکم بند نمیاومد یادته

با پررویی اومد نشستم کنارم  و گفت : من نماز نمی خونم و اهل این حرفها نیستم اما تو که خدا را قبول داری چرا این خدای تو کمکت  نمیکنه ؟ ومن بیشتر شکستم ...

تو صبرت زیاد بود مثل همیشه هنوز هم هست... وقت عذاب بلافاصله ندا میدی بمن ، وقت مهربونی وعده فردا  رو که کسی ندیده !!! وقتی برای اونا عذاب خواستم خواستی صبر کنم تا قیامت !!!آخه این چه صبریه؟

تو را هر وقت خطایی میکردم زود می دیدم ، یه بلایی سرم می اومد که زود دست و پام جمع می کردم ، شکر میکردم که از بدترش نگه داشتی منو ... راستش میترسیدم خیلی هم میترسیدم

اما حالا من میخوام بخاطر دوست داشتن دوستت داشته باشم ،میخوام ازت نترسم  ،  میخوام که صبرت اینقدر زیاد نباشه که من رهات کنم قبل این که تو منو رها کنی .

میشنوی چی میگم ؟ من میخوام با همه خطاهام دوستت  داشته باشم و غرق مهربونی هات باشم...

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()