یه دوستی داشتم ایام قدیم به اسم الهه نمی دونم الان کجاست از اون عاشقهای امام زمانی بود که من کمتر نظیرش را دیده بودم  معلم مدرسه  بود یه دختر تنها ،اون موقها ۴۷ و یا ۴۹ سالش بود تنها زندگی میکرد،پدرش  فوت کرده بود و مادرش راهی غربت، کس وکار  دیگری هم نداشت، ...یه شب نیمه شعبان باهم تو مراسم جشنی بودیم مداح که پیرمردی بود فهیم شعری میخووند از آیت الله کمپانی (غروی اصفهانی ) که یه دفعه  الهه گفت: چرا چراغها را خاموش نمیکنن  من بهش خندیدم گفتم: دست بردار الهه شب عیده  ، شب شادیه چرا باید چراغها را خاموش کنن ؟ وخندیدم ...اشکهاش تند وتند می ریخت رو گونه هاش  و من احمقانه میخندیدم و میگفتم بسه دیگه الهه !

گفت: میدونی چراغ خیلی خونه ها خاموشه امشب ، میدونی خیلی ها چشم به راه یه دست مهربونن ، میدونی خیلی ها خیلی بیشتر از اون که تو بفهمی گرسنه هستند ....میدونی ؟نه نمیدونی، تو نمی دونی  امام زمان یه همچین جایی سر نمیکشه که  آدماش از سر سیری بیا بیا می کنن و پا شد و رفت...
و من بعد اون الهه را ندیدم ... هیچ کس دیگه ازاون خبری نداشت...

 دیشب چراغ خونه هایی خاموش بود و من نمی تونستم بخندم و اشکهایی که ریختنش دست من نبود  ...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()