آخر شب نبود اینجا ، یادم نیست چه ساعتی از شب اما دیر وقت بود به وقت ایران ،حوصله نداشتم چراغ روشن کنم تو تاریکی نشسته بودم ... تلفن زنگ زد ،  بدون اینکه نگاه کنم گوشی را برداشتم فکر کردم باز پدر یادش رفته  چیزی را بگه ...اما اون نبود ...  آخرین آدمی  بود که بخوام صداشوبشنوم... یه جوری شد  که تلافی تموم دق دلی هامو از روزگار سرش در آوردم... مرتیکه مزخرف فکرمیکنه کیه ؟دلش برام تنگ شده !!!غلط کردی... لااله... شیطونه میگه فحش  معروف اعظم رو  نثارش کنم...کلی سین جیم میکنه میخوام به حرمت سنش  چیزی نگم، نمیشه ...اما مگه میذاره... میگه :  دعا بفرمایید من بیام چهره شما را از نزدیک ببینم.  آخه ... نمیذاره زبونم بسته باشه...میگم: حاج آقا  از  من میشنوید  به قصد تبلیغ به خودتون زحمت سفر  ندید ،من اینجا  بقول شما  ا ین بی دین ها را از خیلی ها دیندارتر دیدم از خیلی ها حتی از شما ... همون جا باشید بهتره براتون هوای اینجا مناسب حال شما نیست ... شیر فهم نمیشه...  تنها زندگی میکنید ؟ خونه تون چند متر یه خونه بزرگتر بگیرید من که بیام مهمان شما  باشم... دلم برای شما بسیار تنگ شده  دعا بفرمایید  که بشو د... تلویزیون داری؟ فیلم نگاه میکنی؟ به ماهواره نیازی نیست  مگه نه ؟ ...  ول کن نیست ...چرا فکرمیکنه  میتونه منو ببینه؟  چه سنخیتی هست ؟من کجا خطا کردم  ؟ همه اینها هجوم میارم تو ذهنه خسته من  .. میگم : همه اینا بخاطر یه کلامه حاج آقا  الانسان حریص ما منع   شما اینو که بهتر از من میدونید     ...  نفس نفس میزنه  ، چهره اش میاد در نظرم که داره حظ  میبره  حالم بد میشه... دلم میخواد  فحش بکشم بهش   اما صبر میکنم یه درس خوب  لازمه براش   ...   صدای یه زن میاد اون ورخط زودی  لحن حاجی عوض میشه... میگم :چی شد حاج آقا  ؟سلام حاج خانوم را برسونید ! خبر دارن از سفر تبلیغی شما ؟...   دستپاچه میشه ،  نمیدونه چی بگه  ، بد جوری حالش گرفته میشه  بی خداحافظی گوشی را میذاره  ... و من فحش میدم ،تنها فحشی را  که بلدم ، فحش اعظم...   

 

+ نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()