تموم شب غلت زدم  تو تختی که آرزوی دونفره بودنشو دارم( اشتباه نکن  فقط  برای اینکه  وقتی وول میخورم توش امکان افتادنم و خوردنم به دیوار منتفی باشه همین ! )...صبح با اینکه زود میشد برم دانشکده تا اونجایی که جا داشت معطل کردم تا از ترن جا موندم بعدش قدم زدم تا ایستگاه بعدی و روی نیمکت چوبی خودمو رها کردم تا ترن بعدی بیاد ... همش بهانه

 فکرکردم، تموم امروز قدم زدم و فکرکردم،حتی وقت کار  ..بعدش رفتم خرید ،کوله پشتی رو دوشم دو تا کیسه سنگین تو دستام(  کاری که  تو تهرون حاضر به انجامش نبودم)... و راه میرم و فکر میکنم ، تموم بار زندگی رو دوشم ، خیر سرم از هر لحاظ مستقلم  اما باز نمیشه ...فکر میکنم ، 

چرا بدون شما نمیشه زندگی کرد و یا بهتره بگم یه پای خوشبختی می لنگه ؟ وقتی هستید یه جورای  مایه دردسرید ، وقتی هم  که نیستید باید غصه خورد حالا هر جوری که رفته باشید فرق نمیکنه!

آره شما مردها را میگم !

تو هر سنی به شما بندیم از بچگی بگیر و برو  تا پیری...

این چیه تقدیر ؟ پیشونی نوشت؟یا حماقت ما  ؟  که حتما تو هر سنی باید یه مرد باشه تو زندگیمون وبهش تکیه کنیم! پدر ،برادر ،همسر، دوست، عشق ...

لعنت به شما ،نه ،لعنت به ما که بی شما از عهده  زندگی بر میایم اما از  عهده نبودنتون نمیشه بر اومد به خودم نگاه میکنم  به فاطمه ،منصوره ، زهرا، اعظم، سمیه، مریم ،مرجان و...همه اونایی که  میشناسم تو هر سنی که هستیم ،حتی اونایی که نمیشناسم  ، میگی نه یه نگاه بکن به  نوشته ها ،خاطره ها، فیلمها، زندگی ها، همش همینه جنس ما همیشه تو همین وضعیته   !!! من از این حال بیزارم دیگه .

 شما از تموم بودنتون به لذتش میرسید  و ما به حسرتش ...

پ.ن  دارم  دیوونه میشم با اشعار نزار قبانی:

می خواهم دوستت بدارم...
و به دین یاسمن درآیم
و مناسک بنفشه بجا آرم...
و از نوای بلبل دفاع کنم...
و نقره ی ماه...
و سبزه ی جنگل ها...

+++

 "ترا دوست نمیدارم به خاطر خویش
لیکن دوستت دارم تا چهره ی زندگی را زیبا کنم...
دوستت نداشته ام تا نسلم زیاد شود
لیکن دوستت دارم
تا نسل واژه ها پرشمار شود...".

+++
آنگاه که مرد زنی را برای دوست داشتن نیابد...
به جنس سومی بدل می شود
که هیچ ربطی به جنس های دیگر ندارد...
+++
بدون زن
مردانگی مرد
شایعه ای بیش نیست...

+ نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()