۵۳ ساعت بیداری ... دراز کیشدم  اما خوابم نمیبره

لعنتی چرا با من اینجور تا میکنی مگه من جه هیزم تری بهت فروختم ؟

تموم دیشب هم نخوابیدم مثل شب قبل از صدای بارون که میخورد به پنجره اتاق تنهایی من ،هنوز هم  یارون می باره   اما من صدای پای یه دوست  را بین همهمه بارون هم  می شنیدم ... بمن نگو خطا میکنی!

جرات داشته یاش ،وقتی میای بگو که اومدی!

عمداً میخوای منو برنجونی نه ؟

زحمت بخودت نده ،زمونه به اندازه کافی وقت آزار داره برای من...گله میکنم چون هنوز من خر  تو را دوست دارم حتی اگه لیاقتش را نداشته باشی حتی اگه دیگه منتظرت نباشم ...

 

+ نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()