به اندازه همه روزهای عمرم دلتنگم ...

پ. ن 1    : امروز 14سال گذشته از مرگ تو که صادقانه باور  داشتی  من اونقدر خوبم که تو  میتونی منو از دوستانت ، که به تعداد انگشتای یه دستت هم نبودن، بدونی   ومن یه این می بالیدم هر چند که تو هم نمیدونستی من چه آدم بدی هستم ... شرمنده که سالی گذشت و من بر مزارت گذر نکردم  ، احمد برادرم ، دوستم ، استاد دلتنگ لبخند مهربونتم که حتی روی سنگ مزارت هم حک شد که رهگذر ها هم بی بهره نمون از بی نهایت مهربونی تو ...

پ.ن 2: خوبم؟ نیستم، داغونم ، از بیخ وبن  بهم ریختم ، بازم بگم ؟ اگه این بغض سگ مصب بذاره  ...دلم برای یاسی تنگه که یه روزی صاف بود و بی شیله پیله ،دیندار بود و خدایی داشت اما یه روز که نمیدونه کی بود و کجا  بقول یه دوست بقچه ایمانشو جا گذاشت ، بعد اون روز تنهایی سهم همیشه زندگیش شد..

پ. ن 3:  من یه موقعی فکر می‌کردم یه گهی می‌شم، اما هیچ پخی نشدم۰ چهل و خورده‌ای ازم گذشته ولی بدتر آویزوونم، آویزوون...اینو حمید هامون گفته بود مگه نه؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()