و اين گونه شد که من عاشق شدم ...

رخ نديده و  صوت نشنيده !!!!

 اما نسيم که بوی عطر او را  از ورای سالها  رساند

از خود بی خود شدم  سر به بيابان  نهادم که :   

 دل شيدای  مرا طاقت هجران تو نيست 

چه کند عاشق  رسوا  گر تو يادش نکنی ... 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()