کسی دل تنگتر از من هم هست در این دنیا   و پاکت سوم سیگارش را باز کرده و من هنوز به آن فکر میکنم که امروز سیگاری بخرم برای وقتی که دل تنگتر میشوم و شاید بخواهم فقط پکی  بزنم و بعدش سرفه های طولانی ... 

میرم زیر این بارون در   پیاده روهای  این شهر  قدم بزنم ساعتها، هر چند کسی را نخواهم دید که دست بکشد کف پیاده‌رو، گریه کند و من فکر کنم دیوانه است و یا آغوش‌اش را باز کند، آغوش‌اش را با طومأنینه ببند؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد و یا  بغض کرده ،بعدش  شروع کند به های‌های گریه کردن. ..

 آهای مرد اگر بدانی چه کردی با این نوشته ات  پیاده‌روها؛ پیاده‌روهای عاشق   با کسی که افسرده است در  شهری...

 

+ نوشته شده در جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()