ظرفیت که نداشته باشی آب هم که بخوری مستی ،

شمع های کذایی را روشن میکنی و به مسخره ترین بهانه  دیوانه وار میخندی

 و رها میکنی تن خود را در دستهایی که ترا به رقص میخواند 

 و بوسه بهای  هر کلمه ای که  میاموزی...  لبانت  تشنه است  

هر چیزی در عالم حرمتی دارد ،اما دل تو ؟

حرمت نگه دار دلم ،گلم کاین اشک خونبهای عمر رفته من است، *

دیونه کیه؟ عاقل کیه ؟ جونور کامل کیه ؟  **

همه مقصرند بجز من... مستم و باور نمیکنم، حقیقت زندگی  غیر از این است،

حرمت میشکند دلم  و فراموشت میکنم بی آنکه کتابی از"  کندرا "را خوانده باشم،

 شب به نزدیکی صبح می رسد و من  راه نرفته را رفتم در تاریکی نبودنت، 

 ظرفیت که نداشته باشی آب هم که بخوری مستی...

پ. ن ۱:  سراغ خدا نمیرم  ، عبادت من به چکار ش میاید ؟ گناه چیه ؟عادت چیه ؟ عفو کدومه ؟ من از خودم خجالت میکشم ...روزبه میگفت : برای یه شروع تازه باید اول بتونی  خودت را ببخشی بعد باورت میاد خدا هم میتونه تو را ببخشه ، اونوقت میشی مثل یه کاغذ سفید  که جون میده  برای نوشتن قشنگترین ملودی زندگی جدیدت ... 
  اما فکر کنم اون هیچوقت  به خودش نگفته بود اگه خدا خداست که همیشه هست و میگن کریمه ، حالا  این یه دم را خوش باش !    گویند کریم است و گنه می بخشد  /  گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم

 پ.ن 2: گاهی وقتها قراره  یه فایل سلام ، خداحافظ *حسین پناهی را گوش کنی  دنبالش میگردی  اما  یه دفعه  می بینی  ازت میپرسه،  دیوونه کیه ؟  **

و دلتنگی ها شاملو را وقتی تو را میبره به  شب پر ستاره جواهر ده بنرمی   ازش میگذری ... 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()