تنها و بی کسی در غربت  و هی کلنجار میری با خودت که هستم یا نیستم ؟از قد و قواره مسلمونی خودت دیگه مطمئن نیستی، فکر میکنی که باورش داری حتی اگه از مسلمونی فقط اسمش مونده باشه ...   تکرار میکنی : من هنوز خدا را باور دارم ،داشتنش بهتر از نداشتنه !
وقت سحر بیشتر از وقتهای دیگه  سخته، توسکوتت قطره اشکت می غلطه رو گونه بیاد مادر که هنوز غصه میخوره ...
روزت پای کامپیوتر گذشته به آنالیز داده ها،  حس میکنی از فرط خستگی دنیا داره دور سرت میچرخه ، اما دوست نداری سر سفره افطار تنها باشی و تنها نمی مونی چهار نفر  دوست را مهمون میکنی ،قبل افطار ربنای شجریان و بعدش اذان موذن زاده  ...و روز اول تمام  ،با این که هنوز نمیدونی هستی یا نه؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط yasamin نظرات ()