مسخره هست همه چی  ،نمی دونی چه فرقی میکنه دقیقه ها و ثانیه های  وقت افطار و سحر  ! یه عمر عجب راحت بودی ! فکر کردن راجع بهش  ممنوع نبود  وگرنه یاد میگرفتی که چه جوری وقت را تشخیص بدی ...
کمی  بالا ،کمی پایین چه توفیری میکنه ،عهدی داری ! لب فرو بند از طعام ...
خوابت نمی بره و  خاطره های همه ماه رمضان سالهای دور تو ذهنت رژه میره ...یاد اونهایی که رفتند  بیشتر دلتنگت میکنه  ، مثل احمد  ، مادر بزرگ ... و اونهای که هنوز هستند.
یاد کاظم میافتی و اهل وعیالش ومهمون دلت میشن تو سکوت سحر روز دوم ماه رمضان ،با خودت میگی ذکر روزهای ماه تو هم بشه یاد دوستانت،  کی گفته نمیشه؟
 

  کاظم همسایه ام مهربون بود و دست و دلباز ،با اینکه چاق بود و قد کوتاه و مو های سرش هم ریخته بود تحصیل کرده هم نبود ( از اونجایی که معروفه که این تیپ ادمها شانس بیشتری دارن تو زندگی ) زنی داشت بی نهایت زیبا و به  همون اندازه  هم مهربون  ،هیچکس باورش نمی شد که چطور شده که این دو نفر همدیگر را برای زندگی انتخاب کردن ...
چند سالی  همسایه بودیم ،دم غروب با یه بغل نون سنگگ داغ میاومد و ظرف حلیم ، قبل اینکه پاش  به خونه برسه نصف بیشتر نون ها رفته سر سفره  همسایه ها ... باور داشت دستی که دهنده است همیشه برنده است ،
یشتر ایام ماه رمضان ، وقت  افطار زنگ در خونه که بصدا در میاومد معنی اش کاسه داغ آش  و یا حلیم و یا غذای لذیذی بود که کاظم فرستاده بود ،جریمه نرفتنم بود سر سفره افطارشون میگفت: مگه کاظم مرده باشه که خواهرش تنها بمونه سر سفره  !...
 مهربونی و مردونگی هدیه دستای اون بود به همه اونایی که دور و برش یودند حتی من که  یادم نیست اصلا چطور شد که شدم خواهر آقا کاظم ...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()