شادی یه دختر دهاتی بود.  توی یه روستای دور بدنیا اومد  که حالا حتی کسی اونجا زندگی نمیکنه، وقتی اومد کسی شاد نشد بغیراز مادرش که باور داشت به گوش خودش شنیده وقت اومدنش  زمان و زمین به ذکر  لا اله الا الله آرام گرفته  و او هم  درد سخت زایمانش با این ذکر تحمل کرده بود  .زمانی بود  بدتر از زمان جاهلیت که دخترکان را به گناهی نداشته به زندگی صد بار بدتر از  مرگ محکوم میکردند  و اون  دست و پا زده بود برای موندن ...
6 که ساله شد حجاب را بر سرش گذاشتند بی آنکه پرسیده باشند  از او ،
موهای طلایی اش پس از ان روز رنگ افتاب ندید،
مسلمون شد اما از اسلام همون قدر میدونست که  از محکومیتش  و هر روز تنش زیر بار این همه آب میشد اما آب دیده نمیشد ...

                                                                                        شاید ادامه داشته باشد

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط yasamin نظرات ()